ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - درمانده از رفتن
و موهاى پريشان و چشمانى پف كرده، دنبال محبوبه آمد بالاى سر احمد. و خيلى هم نگذشت تا اينكه اصغرآقا رفت خانه خودشان آماده شود. تا حالا كه شايد نيم ساعت شده باشد، رفته پى دكتر شاهرخى نامى كه خودش مى گفت: در فلكه شاه عبدالعظيم، مطب شبانه روزى دارد و هميشه باز است، حتى نيمه هاى شب. مثل همين حالا كه شب از نيمه گذشته و سكوت و تاريكى همه جا را به زير سيطره خود فرو برده و تنها صداى جيرجيرك ها از توى باغچه كوچك حياط. به گوش مى رسد. پنجره ها باز است و گاه گاهى، هوايى گرم و مرطوب، از ميان پنجره نيمه باز، خود را به داخل مى كشد. چرخى مى زند و غمبار و سنگين از اتاق بيرون مى رود. محبوبه، هنوز كنار رختخواب احمد، چمباتمه زده و زانوهايش را به بغل گرفته و به چهره احمد، خيره شده. همان صورت استخوانى، با محاسنى مشكى و چشمانى نافذ، امّا اغلب به زير افتاده ... و او چقدر از اين چهره آرام و معصوم او خوشش مى آمد. يادش آمد، آنوقت ها كه هنوز عروسى نكرده بودند، يعنى همان روز كه احمد به خواستگارى اش آمده بود و قرار شد با هم كمى صحبت كنند. احمد، چقدر شيرين و دلنشين از حضرت صحبت به ميان آورد:
نظر بنده اين است كه اگر مى خواهيم زندگى تشكيل دهيم، بايد كارمان، رفتارمان، حرف هامان، طورى باشد كه آقا از ما راضى باشد. خداى نكرده حرفى براى خوشايند ديگران نگوييم كه در آن، دل آزردگى آقا را به دنبال داشته باشد ....
بعد آرام سرش را بالا آورده بود و با همان چشمان پاك و سياهش به محبوبه نظرى انداخته و ادامه داده بود:
حتى دوست دارم به اين بهانه، صاحب فرزند شويم كه يارى به ياران آقا اضافه شود و عاشقى به جمع عاشقانش ....
محبوبه از همان وقت، اسير آن نگاه و آن سخنانى كه بوى عطر معنويّت مى داد، شده بود. و اگر بد نبود و نمى گفتند: دختر، هول برش داشته، دوست داشت، همانجا و در همان مراسم و حتى به خود احمد، بله را بگويد، و اينك، همان چشمان سياه، امّا خسته مدتى است كه به سقف خيره شده و محبوبه خوب مى فهميد كه به چه زحمتى، اشك ها را پشت پلك هايش نگه داشته است. در همين افكار بود كه با بلندشدن صداى زنگ، از جا پريد. چادر سر كرده، نكرده به سمت در دويد. چادر را روى صورتش كيپ كرد و چفت درب را عقب كشيد ...
... دقايق زيادى از آمدن دكتر و اصغر آقا نمى گذشت. محبوبه پتوى روى پاهاى احمد را تازد و كنارى گذاشت. دكتر با خونسردى با سرانگشتانش و انگشت شصت، داشت همان كارهايى را كه محبوبه انجام داده بود، روى پاهاى احمد، تكرار مى كرد. بعد عينكش را كمى پايين آورد و از بالاى عينك رو به احمد، پرسيد:
چيزى در پاهايت احساس نمى كنى؛ دردى، گرفتگى، سفت شدن ماهيچه ...
احمد به آهستگى جواب منفى داد. دكتر سپس چفت كيفش را باز كرد. چكش كوچكى را از آن بيرون آورد و به نرمى به زانوى چپ احمد زد. امّا او، عكس العملى نشان نداد. اين كار، با ضربه محكمترى با زانوى ديگر، نيز انجام گرفت، امّا ضربه هاى محكمتر هم چيزى را عوض نكرد. دكتر عينكش را روى چشم جابه جا كرد و سوزنى را از كيف درآورد و خيلى زود به كف پاى احمد، فرو برد. محبوبه اين صحنه را كه ديد، لبش را گزيد و خودش را عقب كشيد. اصغرآقا هم، ابروهايش توى هم رفت و دلسوزانه گفت:
دِ دِ دِ ... احمدجون! ملتفت سوزن نمى شوى؟
و احمد كه اشك در چشمانش جمع شده بود، خيره به سوزنى كه حالا تا كمر به كف پايش فرورفته بود، مى نگريست و تنها با سر جواب منفى داد. دكتر گفت:
ببينم، تا حالا سابقه داشته كه يكدفعه پاهايت خواب برود ...
نه، آقاى دكتر. به ندرت، آن هم وقتى كه زياد روى يك پايم نشسته باشم. امّا نمى دانم كه چى شد، همين يكى، دو ساعت پيش از خواب بيدار شدم كه بروم آب بخورم ديدم قادر به هيچ حركتى نيستم ...
براى لحظاتى سكوت غريبى فضاى اتاق را احاطه كرده بود. اتاقى كه با تك چراغى كه محبوبه روشن كرده بود. غمبارتر به نظر مى رسيد. دكتر روى برگه سفيدى، چيزهايى نوشت و بعد از مهر و امضا كيفش را بست و گفت:
برايتان آرام بخش نوشته ام و البته بهترين چيز برايتان استراحت است.
در همين وقت محبوبه با يك ليوان آب جوشيده از آشپزخانه، برمى گشت كه از دكتر علّت بى حسى پاها را پرسيد:
اعصاب پا، اعصاب وقتى از كار بيفتد، به دنبالش عدم احساس درد و عدم تحرّك خواهند آمد.
محبوبه با نگرانى پرسيد:
بايد چكار كنيم، آيا مى تواند دوباره راه برود؟
دكتر، جرعه اى آب جوش را مزمزه كرد و نگاهش را از چشمان اشك آلودى كه ملتمسانه به او زل زده بود، برگرفت و گفت:
قبلًا عرض كردم، بايد استراحت كند. نبايد به خودش فشار بياورد كه حتماً روى پا بايستد، تا ... تا بينيم چه مى شود ....
دل محبوبه، مثل لبانش لرزان بود و كم طاقت. با خودش فكر كرد چه مى شد اگر بعضى از دكترها، براى لحظه اى هم كه شده، خودشان را جاى اطرافيان بيمار مى گذاشتند و بدون اين همه سؤال و جواب، خودشان كمى توضيح مى دادند. و بعداز اين فكر، با وجودى كه كمى خجالت مى كشيد، امّا دوباره پرسيد:
خيلى ببخشيد، امّا، آيا نمى شود، اميد داشت كه با عمل جراحى ... خوب بشود.
دكتر بى اعتنا، ليوان آب جوش را روى بشقابى كه هنوز دست محبوبه بود، گذاشت و گفت:
اميد به خدا .... همين را مى توانم بگويم ....
با اين حرف، محبوبه، دستش را گرفت جلوى دهانش، نمى خواست بغضش، حالا و اينجا بتركد. به سختى توانست جلوى خودش را بگيرد تا وقتى كه در حياط بسته شد و محبوبه به پشته رختخواب هاى گوشه اتاق تكيه زد و به دنبال آن تصوير احمد در نگاهش لرزيد و تار شد و شروع كرد به بلندبلند گريه كردن ....
احمد كه تا حالا داشت از پشت پنجره اتاق، آسمان پولكدوزى شده را تماشا مى كرد، رو برگرداند. او هم بى صدا داشت گريه مى كرد. امّا اشك محبوبه را كه ديد، طور خاصّى نگاهش كرد و گفت:
محبوبه! اينقدر فكر و خيال نكن، بايد ببينم