ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢ - در انتظار عنايت
ژسلام مادر مهربانم.
- سلام مادرجان.
مرتضى در حالى كه مشتش را از گندم پر مى كرد و آن را داخل آسياب سنگى مى ريخت، گفت:
مى خواهى كمكت كنم؟
- ببينم برنامه ات چيست؟ آيا مى خواهى كمكم كنى و در عوض اجازه نامه نجف را برايت امضا كنم؟
- اين چه حرفى است، كمك به شما وظيفه من و اجازه دادن، لطف شماست.
مادر دسته آسياب را به حركت درآورد و گفت:
چه كنم كه دست خودم نيست، طاقت دورى تو را ندارم، نمى خواهم مثل شش سال پيش كه با پدرت به زيارت عتبات رفتى و چندى بعد، پدرت تنها بازگشت و تو چهار سال در آنجا ماندى، باز هم تو را از خودم، دور ببينم.
- اما مادر مگر من جز براى تحصيل علم مى خواهم بروم؟
مرتضى مشتش را از گندمها خالى كرد و دسته آسياب را در دست فشرد و در حالى كه سنگ آسياب به نرمى روى سنگ زيرين به گردش درمى آمد به آرامى به مادرش گفت:
من خيلى وقت است كه تصميم به رفتن دارم. شما كه مى دانيد اما تنها چيزى كه مانع رفتن من شده عدم رضايت شماست و مطمئن باشيد اگر شما باز هم راضى نشويد من هرگز پايم را از ايران بيرون نخواهم گذاشت.
مادر از جا برخاست، كيسه نخى سفيد رنگى را آورد، سرش را شل كرد و در حالى كه آرد را به نرمى داخل كيسه مى ريخت گفت:
پس يك كار ديگر مى كنيم؛ فكرى به نظرم رسيد، برو رو به قبله بنشين و به همين نيت استخاره كن، پس بيا و جوابش را برايم بخوان هر چه قرآن حكم كرد همان مى كنيم.
مرتضى با عجله به سمت اتاق رفت، منصور كه دورادور شاهد ماجرا بود قرآن را به دست مرتضى داد و گفت
برو برادر كه كار به حكميت قرآن كشيد.
لحظه اى بعد مرد جوان، رو به قبله، در حالى كه دعاهاى مخصوص استخاره را مى خواند «بسم اللّه» اى گفت و آرام قرآن را گشود. چندى بعد شگفت زده و مسرور آيات را بلند براى مادر خواند:
لا تخافى ولا تحزنى إنّا رادوه إليك و ...
آيه هفتم سوره قصص. در مورد به آب انداختن حضرت موسى (ع) بود و اين كه به مادر موسى (ع) وحى شد.
نترس و اندوهگين مباش ما او را به سوى تو برمى گردانيم و او را از پيامبران قرار مى دهيم.
مادر لحظاتى به فكر فرو رفت، اما از آنجا كه زنى پرهيزگار بود گفت.
اگرچه باز هم فكرم به تو مشغول خواهد بود، اما در برابر حكم خداوند حرفى ندارم، برو كه تو را به خدا مى سپارم ....
\*\*\*
جوان بالشت ديگرى روى بالشتهاى قبلى گذاشت و آرام سر استاد را روى آن قرار داد تا شايد شيخ كمى راحت تر بتواند جمعيتى را كه مقابلش نشسته بودند ببيند، به آهستگى نگاهش را به جست وجو از تك تك افراد حاضر در جلسه عبور داد. پس از دقايقى، نگاه كاوشگرش، نااميدانه به نقطه آغاز خيره شد. دقايقى به سكوت اضطراب آورى گذشت تا آنكه صداى طلبه جوانى از بيرون اتاق به گوش رسيد:
آمد ... شيخ ... آمد ... و به دنبال آن، نگاهها به در ورودى خيره شد و لحظه اى بعد خود وارد شد، گوشه اى ايستاد و گفت: پس از ساعتها جست وجو بالاخره، شيخ را در حرم حضرت على (ع) يافتم، در حالى كه داشت براى شفاى جناب استاد دعا مى نمود ...
حرفش هنوز تمام نشده بود كه شيخ با جلال و جبروتى خاص علما وارد اتاق شد. سلامى عرض كرد و با اشاره دست به برخى از حاضران كه به نشانه احترام وى از جا برخاسته بودند، اجازه نشستن داد و خود جهت عيادت بالاى سر استاد نشست. استاد چشمان خسته اش را به او دوخت و دست چروكيده و استخوانى اش را به زحمت بلند كرد. سپس دستش را روى قلبش گذاشت، گويا مى خواست با اين كار، مرهمى كارساز را بر سينه سوزان و نگرانش قرار داد. بعد از لحظه اى، لبهاى تركيده و چسبناكش را از هم گشود و با صدايى ضعيف و پر از لرزه گفت:
اكنون مرگ بر من گواراست.
حاضران دور تا دور اتاق، نشسته بودند و همگى چشم به پيرمرد نحيف و بيمارى دوخته بودند كه او فارغ از سنگينى نگاهها، خود به شيخى چشم داشت كه از دقايقى پيش بر بالينش حاضر شده بود. برخى هر چه كردند، نتوانستند جلوى خود را بگيرند، پس بغضهايشان تركيد و هق هق ناله هايشان بلند شد.
شانه هاى شيخ نيز به لرزه درآمد و با كلماتى بريده بريده گفت:
خداوند شما را به سلامت بدارد. شما استاد و معلم هستيد.
استاد، در اين وقت، رخ از رخ او برگرفت و رو به جمعيت حاضر ادامه داد:
اين مرد پس از من مرجع و رهبر شما خواهد بود.
نگاهها در هم گره خورد، هيچ كس تا آن لحظه نشنيده بود كه مرجعى قبل از رحلت خود، مرجع بعدى را انتخاب كند. از طرفى آنان نيز به خوبى مى دانستند اين عمل استاد، نه به دليل اجبار در امر، بلكه از سر اطمينان و علاقه فراوانى است كه به شيخ دارد و چه بسا مى خواهد از اين راه فردى اعلم را به ديگران معرفى كند.
شيخ اگر چه ساليان سال در محضر استاد خويش شاگردى مى نمود اما در جاى خود، او نيز استادى درخور تعظيم و احترام بود ...
هواى سنگين اتاق، هر لحظه سنگين تر و اندوهناك تر مى شد و زمان به كندى سپرى مى شد، اما سرانجام خورشيد پر فروغ زندگانى مرجع عاليقدر آيت اللّه محمدحسن نجفى صاحب كتاب ارزشمند جواهرالكلام، همزمان با غروب خورشيد، غروب كرد و كوچه پس كوچه هاى شهر نجف را در هاله اى از اندوه و ماتم، محو نمود ....
روزهاى خسته و ماتم زده از پى هم مى گذشتند و شيخ با سيمايى گرفته و اندوهناك، آرام وارد خانه شد و درب نيمه باز آن با صداى زوزه اى كاملًا بسته شد. خادم، بلافاصله خود را به شيخ رساند، آستين پيراهن مشكى اش را پايين آورد و سر به زير گفت:
آقاجان! خداوند به شما صبر دهد. مصيبت بزرگى است غم از دست دادن علما، خداوند سايه شما را بر سر شيعيان برقرار دارد. آقاجان! اگر اجازه بدهيد، قرص نان و خرمايى برايتان بياورم.
شيخ در حالى كه عبا را از دوش برمى داشت گفت:
نه ملا فتح اللّه ميل به خوردن ندارم ....
- اما اينطور كه شما پيش مى رويد خداى نكرده از پا مى افتيد، دو روز است كه چيزى