ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٦ - ضرورت انس با موعود (ع)
ده دليلهاى آشكار.[١]
اين است كه همه انسانها، نه فقط شيعيان به انتظار اويند بلكه او آرمان هر دل باورمند از مرد و زن است كه در فراقش مىنالند كه:
بنفسى أنت أمنية شايق يتمنّى من مؤمن و مؤمنة ذكرا فحنّا.[٢]
جانم فداى آنكه آرمان هر مرد و زن مؤمن است كه فريادش مىكنند.
فقط اسمها فرق مىكند يكى او را «مسيح» و ديگرى او را «مهدى» مىنامد.
اما همه جان به كف گرفته و برايش فدا مىكنند. به او كه با همه غيبت بيرون از ما نيست (مغيب لم يخل منّا) آن دور از وطنى كه كناره از ما نگرفته (من نازح ما نزح عنّا).
پس جانم فداى آن بنياد اصيل كه همطرازى ندارد:
أثيل مجد لايجارى.[٣] نمونههايى كوچك از پاسخ آن مير مهر
١. آيتالله بدلا (ره) از علماى متقى و مدرسان راحل حوزه مىگويد:
روزى با اتوبوس عازم مسجد جمكران شدم، عده زيادى از جوانها در ماشين بودند، با هم به مسجد جمكران مىرفتيم. بعد از نماز و دعا موقع برگشتن باز با هم همراه شديم. يكى از جوانها كه از نظر اخلاق و ادب و لباس خوب نبود به جوان ديگرى گفت: من چهل شب چهارشنبه آمدم چيزى نديدم. من خيلى ناراحت شدم. گريهام گرفت، گفتم: يا صاحبالزمان به من كمك كن يك حرفى بزنم كه به دل اين جوان اثر كند، يك مرتبه اين شعر به دلم افتاد:
پاك كن ديده و آنگاه سوى آن پاكنگر چشم ناپاك كجا ديدن آن پاك كجا
بعد از مدتى آن جوان آمد و گفت: چشمم را پاك كردم و آن عادت را ترك نمودم و باز چهل شب چهارشنبه به مسجد جمكران رفتم و نتيجه نگرفتم. سؤال كردم: براى چه رفته بودى؟ در پاسخ يك حاجت مبتذلى را ذكر كرد. گفتم دلت را پاك كن و اخلاص داشته باش تا نتيجه بگيرى. بعد از مدتى دوباره آمد و گفت: چهل شب ديگر رفتم همانطور كه فرموده بوديد عمل كردم، با قلب پاك و اخلاص عمل تا الحمدلله از مسجد و عنايت آقا امام زمان (ع) حاجتم را گرفتم.
اين موارد نشان مىدهد كه دادن حاجت هم بهانهاى است. مقصد رشد و هدايت است كه با هدف آفرينش هماهنگ است.[٤]
٢. نگارنده در اتومبيلى كه به سوى جمكران مىرفت سوار شدم راننده برايم چنين گفت:
شبى مسافرى پيشنهاد دربستى داد و من او را سوار نمودم. هنگام طى مسير، مسافران كنار خيابان صدا مىزدند جمكران! و مسافر من مىگفت سوار كن. چند نفرى را سوار كردم ولى به عنوان گلايه گفتم: شما گفتيد دربست! پاسخ داد نگران نباش كرايه دربست را هم بگير. مسأله مهمى نيست، من آنقدر به اين آقا مديونم كه اين خرجها ارزشى ندارد. وجودم پرسش شد كه مىشود به ما هم بگوييد. نفسى تازه كرد و گفت: مثل هميشه در محل كسب خود كه جاذبه تجارى خوبى هم دارد نشسته بودم و گاه با مشتريان به ويژه زنان و دختران خوش و بش مىكردم. ناگاه دوستى قديمى وارد شد و با هم مشغول گفتوگو شديم. او از برخوردهاى من ناراحت بود؛ حق هم داشت. من تا گلو در فساد و تباهى فرو رفته بودم دوستم با لحنى همراه شماتت و دلسوزى گفت: تا كجا مىخواهى بروى؟ آخر نمىدانى ما امام زمان (ع) داريم و او از حال ما باخبر است؟ گفتم: من معتاد گناهم! اگر مىتواند نجات دهد. گفت: آخر تو خودت هم بايد كارى كنى ... گفتم: مثلًا .... گفت: به جمكران بيا. گفتم: اگر كار به يك جمكران درست است خوب، برويم.
آن شب چهارشنبه به سوى قم حركت كرديم. حس غريبى داشتم از يك طرف كشش گناهان و لذتها مرا وسوسه مىنمود، از طرفى احساس مىكردم چيزى در حال وقوع است. اما حالا آمده بودم به مسجد رسيديم وضويى گرفتم. بعد از مدتها غفلت چه حس شادمانهاى داشت. به مسجد پا نهادم. مثل جنينى بودم كه حركتهاى روز تولد را انجام مىدهد. نمازها را خواندم و از سجدهاى كه صد صلوات مىفرستند فارغ شدم ديگر گفتوگويى نكردم. دعايى نداشتم؛ زيرا