ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٣ - در انتظار عنايت
نخورده ايد، درست از وقتى كه مرحوم صاحب جواهر، رحلت كرده اند مى ترسم ... خداى نكرده ....
- نترس ملا هيچ طورى نمى شود.
وارد اتاق مطالعه اش شد، عمامه را كنارى گذاشت و بلافاصله پشت ميز كوچكش قرار گرفت، كاغذ سفيدى مقابلش گذاشت. قلم را به نرمى از دوات بيرون آورد، از لبهاى قلم، قطرات سياهى فرو مى چكيد، كمى آن را تكان داد پس بالاى صفحه نوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحيم.
و كمى پايين تر ادامه داد:
إذ مات العالم ثلم فى الإسلام ثلمة ...
محضر، حضرت آيت اللّه العظمى سعيد العلماء مازندرانى، سلام عليكم.
به اينجا كه رسيد، بار ديگر صدايى، فضاى ذهنش را درهم ريخت:
شيخ! دست نگهدار. اين كارها چيست كه مى كنى؟ وقتى چهارصد مجتهد، اعلميت تو را تأييد مى كنند، خب، يعنى تأييد كردنى هستى ... كنار بگذار اين حرفها را.
خواست كاغذ را مچاله كند با خود گفت:
اگر كسى در اين ميان باشد كه در هر صورت از من بهتر باشد، مقام علمى اش بالاتر و تقوا و ورع اش بيشتر باشد و من با پذيرفتن مرجعيت، جاى او را گرفته باشم، آن وقت فرداى قيامت، چه جوابى خواهم داشت و كى براى مولايم سربازى خوب، خواهم بود نه نمى شود، بايد از ديگران كاملًا مطمئن شوم.
پس بار ديگر قلم را بر سينه كاغذ لغزاند و نوشت:
همانطور كه جناب عالى مستحضريد، شب گذشته، چشمان روشن استاد اعظم صاحب جواهر، به روى جهان فانى بسته و به روى عالم ملكوت و غيب باز شد و شيعيان را از داشتن مرجعى شايسته و با تقوا محروم ساخت ... و اما بعد، با توجه به آنكه وقتى جناب عالى در كربلا بوديد و با هم از محضر شريف العلماء مازندرانى استفاده مى كرديم، استفاده و فهم شما بيشتر از من بود، اينك سزاوار است كه به نجف آمده و امر مرجعيت را عهده دار شويد.
پس، با دقت نامه را از ابتدا مرور كرد و وقتى از اتمام آن، اطمينان حاصل كرد و در پايان نوشت:
والسلام عليكم. بنده خدا مرتضى انصارى.
در اين وقت نفس راحتى كشيد، احساس مى كرد، بار سنگينى از روى دوشش برداشته شده، كاغذ را لوله كرد تا ملا مقدمات انتقال آن به ايران و از آنجا به بابل را فراهم سازد، در اين وقت ضربات نرمى به درب اتاق كوبيده شد ...
- بيا تو ملا فتح اللّه ...!
درب آرام باز شد و سايه كشيده ملا، پيش از خود او، وارد اتاق شد، مؤدب جلو آمد و گفت:
آقاجان، كاسه اى شير و لقمه اى نان و خرما آورده ام، اينجا كنارتان باشد، هر وقت ميلتان كشيد، نوش جان كنيد.
شيخ با مهربانى، سينى را از دست ملا گرفت و گفت:
چرا خودت را به زحمت انداختى، من كه گفتم ميل ندارم ....
- اما آقاجان! اگر چيزى نخوريد ديگر قوت و توانايى برايتان باقى نمى ماند، آن وقت چطور مى خواهيد پاسخگوى مراجعات مردم باشيد.
- منظورت چيست؟ مگر كسى به درب خانه آمده؟ ...
- بله، يكى همين امروز عصر، يكى دو ساعت پيش از اذان مغرب، دو نفر آمدند و با شما كار داشتند، ضمنا شما را با لفظ مرجع خواندند.
شيخ متعصبانه پرسيد:
خب، تو چه گفتى؟
- من هم گفتم، براى شركت در مجلس ختم استادشان، تشريف برده اند، قرار شد، فردا مجددا مراجعه كنند.
- عجيب است، من كه هنوز مرجعيت خود را اعلام نكرده ام ....
ملا فتح اللّه گفت:
ديگر اعلام كردن لازم نيست، آقا جان، وقتى حضرت آيت اللّه العظمى نجفى، در آن مجلس و در حضور علماى طراز اول نجف، شما را مرجع مى خواند ... معلوم مى شود كه ...
- اين چه حرفى است، خودت خوب مى دانى، سخن استاد به اين دليل نبوده كه من حتما بايد مرجع شيعيان شوم و اصلًا در رسم علما و مراجع چنين چيزى وجود ندارد، مرجعيت كه امرى انتسابى نيست تا به وسيله مرجع قبل تعيين شود بلكه ايشان مى خواسته به اين طريق علاقه اش را نسبت به من خبر داده باشد.
- اما آقا، گذشته از اين حرفها چرا مرجع شيعيان نمى شويد؟ مگر چهارصد مرجع براى اجتهاد به شما اجازه نامه نداده اند، آيا اين همه اجازه براى شما كفايت نمى كند؟