ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٤ - در انتظار عنايت
شيخ لبخند خشكى زد و به نرمى از جا برخاست و در حالى كه مقابل پنجره نيمه باز اتاقش مى ايستاد، به ماه درخشانى كه چون هلالى نقره اى به سينه آسمان خودنمايى مى كرد، خيره شد و گفت:
مى دانى ملا فتح اللّه ...، اگر چه مى دانم، اجازه آن چهارصد مجتهد، هيچ يك به دليل حرف صاحب جواهر نبوده اما من، اجازه كس ديگرى را هم مى خواهم كه اگر او به تنهايى مرا لايق اين مقام بداند، بى معطلى قبول خواهم كرد.
ملا فتح اللّه مات و مبهوت در ذهن خود به دنبال كسى مى گشت كه هنوز اجازه اجتهاد نداده باشد، هر چه فكر كرد به نتيجه اى نرسيد مى خواست، سؤالى بپرسد كه شيخ خود ادامه داد:
اصلًا تو خودت را بگذار جاى من اگر موقعيتى برايت پيش بيايد تا كارى به تو محول شود، حال آنكه تو خود را براى آن كار مناسب ندانى، اما مجبور به پذيرفتن باشى، چه مى كنى؟
ملا كمى فكر كرد و گفت:
اگر مثل شما، علما به من هم بگويند، مى توانم، پس حتما مى توانم ....
شيخ افزود:
آيا دوست ندارى در آن شرايط حساس و سخت، نظر آقايت را نيز بدانى، آيا نظر من، برايت دلگرمى و برگه تأييدى نخواهد بود ...
ملا همين كه اين را شنيد، از جابرخاست، كنار شيخ آمد و گفت:
اين حرفها چيست، تا شما اجازه ندهيد، من كارى نمى كنم، شما مولا و آقايم هستيد، از ادب نوكرى دور است. كارى كنم كه نظر شما را در آن ندانم.
- پس ملا فتح اللّه چگونه به من اصرار مى كنى امر مرجعيت را بپذيرم، حال آنكه از نظر مولايم بى خبرم. اگر او به اين كار راضى باشد مى تواند با اشاره اى مرا دلگرم سازد ... ملا من هم آقايم را دوست دارم و نمى خواهم، مسئوليت خطيرى را بپذيرم كه او مرا شايسته آن نداند. اين دروغ است اگر بگويم، او سرور من است، اما كارهايم را بدون اعتنا به نظر او انجام دهم. صبحى بر نمى خيزم و شبى به خواب نمى روم مگر آنكه سعى مى كنم كارهاى روزانه ام را طبق خواست امامم انجام دهم.
پس در اين وقت اشك در چشمانش جمع شد. سر به زير انداخت و گفت:
او مولاى من است، نظرش هر چه باشد، نظر من است.
كوچه پس كوچه هاى ماتم گرفته شهر نجف زير لحاف شب، كز كرده بود و مى رفت تا خستگى يك روز ديگر را از تن خسته و بى رمقش، به در كند. ماه همچنان مى درخشيد و با نگاه نافذ خود، ملا فتح اللّه و شيخ را مى ديد كه دوشادوش هم گريه مى كردند.
\*\*\*
ساعاتى از طلوع آفتاب مى گذشت و سر و صداى بچه هايى كه در پى مادرانشان مشك به دست از كوچه عبور مى كردند از آغاز يك روز ديگر و كار و تلاش خبر مى داد. ملا فتح اللّه سينى چاى را آماده كرد. آرام در را كوبيد و پس از شنيدن صداى شيخ وارد شد.
دو مرد جوانى كه از صبح زود مراجعه كرده بودند، هم چنان مشغول سؤال و جواب بودند و شيخ با رويى گشاده پاسخشان را مى داد، يكى از جوانان قلم و كاغذى در دست داشت و بيشتر مى نوشت و ديگرى فقط حرف مى زد، حتى وقتى ملا وارد شد، تنها سر برگرداند، به او نگاه كرد و دوباره مشغول صحبت شد وگفت:
خب، پاسخ شما درباره سؤالات ما، مى شود همان فتواى شما، و ما بايد به آن عمل كنيم چون شما مرجع ما هستيد.
- صحبت شما درست، اما به شرطى كه من هم اعلام كرده باشم اما من هنوز رساله خود را بيرون نداده ام. شما از من استفتا كرديد من هم نظر خود را گفتم ....
- پس چرا در اين شهر همه مى گويند، شما پس از مرحوم صاحب جواهر مرجع همه شيعيان هستيد؟
- مردم لطف دارند ولى من بايد مطمئن شوم كه فردى اعلم از خودم وجود ندارد. چند روز پيش نامه اى به يكى از علما در ايران نوشتم كه به زودى جوابش خواهد آمد. درباره سوالهايتان، من نظر خود را گفتم، اختيار با شماست كه به آن عمل كنيد يا به فتواى مرحوم صاحب جواهر، بمانيد و شيخ در حالى كه سينى چاى را جلو مى كشيد گفت:
بفرماييد چايتان را تا سرد نشده بنوشيد.
ملا فتح اللّه بيرون اتاق انتظار مى كشيد تا مهمانها هر چه زودتر بروند و او نامه اى را كه دقايقى پيش از ايران براى شيخ آمده بود را به او بدهد با خود فكر كرد شايد درون نامه، مطلبى نوشته شده باشد كه تكليف مرجعيت را معلوم كرده ... دقايقى گذشت تا مهمانها از اتاق بيرون آمدند و يكى از آنها وقت خداحافظى گفت:
جناب شيخ، دوست داشتيم بيشتر از محضر شما استفاده مى كرديم اما چون تا ساعتى ديگر كلاس درستان شروع مى شود، فعلًا رفع زحمت مى كنيم تا فرصتى ديگر كه باز هم خدمت برسيم.
پس از بسته شدن درب، خيلى زود، نامه در ميان دستان شيخ و مقابل چشمان منتظر و نگرانش گشوده شد:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
.. بنده مدتى است مشغول امور مردم هستم و جلسه بحثى نداشتم و شما را كه در نجف مشغول تدريس و مباحثه هستيد، اعلم مى دانم.
والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته ... سعيد العلماء مازندرانى.
چشمان اندوهناك شيخ از نامه برگرفته شد و روى سيماى ملا فتح اللّه كه مقابلش ايستاده بود، متوقف شد. لحظه اى بعد شيخ وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست. احساس مى كرد، فضاى اتاق برايش تنگ و كوچك است، عرقچين را از سر برداشت و همانجا پشت ميز كوچكش نشست، آرام با خود گفت:
مرتضى، بالاخره مى خواهى چه كنى؟ مرجعيت را قبول مى كنى يا نه؟
پس سرش را به ديوار تكيه داد پلكها روى هم نشستند و شيخ به آهستگى گفت:
يا صاحب الزمان، سلام اللّه عليك، شما بفرماييد مرتضى چه كند؟ چگونه خود را از اين موقعيت پيش آمده رها كند، از طرفى بايد مرجعيت را بپذيرم و از طرفى هنوز خود را لايق اين مقام و جايگاه نمى دانم ... يا صاحب الزمان (ع) كمكم كن.
قطرات اشك از گوشه چشمان شيخ جريان يافتند و در ميان محاسن انبوهش ناپديد شدند. پس چشم گشود و گفت:
يا صاحب الزمان (ع) منتظر عنايت و اشاره شمايم. منتظر دستگيرى شما هستم به داد مرتضى برس! ساعتى گذشت و هم چنان شيخ غرق در نجوا با مولاى خود بود كه ناگهان صداى در به صدا درآمد و به دنبال آن، صداى فتح اللّه كه زمان كلاس استاد را به او يادآورى كرد. شيخ در حال مهيا شدن براى رفتن به سر كلاس درس بود و با خود فكر مى كرد، بعد از فوت مرحوم صاحب جواهر، شيخ مرتب به محضر صاحب الزمان (ع) استغاثه مى نمود و اميد