ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٢ - چراغانى ملكوت
چراغانى ملكوت
نرگس منتظر
مى دانستم امشب قدرى ديگر است و قرآنى ديگر به تجلى از عرش بر دل زمين نازل مى شود!
مى دانستم چراغانى ملكوت براى كيست؛
مى دانستم مهتابى هاى آسمان چه را مى جويند؛
مى دانستم ثانيه ها از چه رو بى تابى مى كنند؛
مى دانستم جبرييل يكبار ديگر خواهد آمد و سلام بلند خدا را فرو خواهد آورد ...
و اين همه را از او شنيده بودم.
از او كه به آرامشم مى خواند و اضطرابم را با لبخند شيرينش به بردبارى بدل مى كرد و مرا بيش از هميشه به ياد پدرش و پدرم مى انداخت.
من عاشقانه دوستش داشتم.
با اشك هايش مى گريستم؛
زخمهاى دلش را مى شناختم؛
و جان ناقابلم مجروح رنج هاى هميشگى اش بود،
و شايد به همين سبب بود كه مى خواست قابله نرگسش باشم ...
\*\*\*
سبحان الله!
چه شكوهى بود در تلاوت قدر.
ابو محمد خواندن قدر را خواسته بود و من كه بانويش را لرزان ديدم، نام خداى رحمان و رحيم را بر زبان آوردم و گفتم: