ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٣ - وعباس همچنان در اهتزاز
صداى زنگ را خريدار است
صداى سبز آرامش اثيرى بودن در سايه سار نخل بلند اردوگاه حسين را
دانگ ساعت و بال بال زدن پرچم سرخ در اهتزاز
بيدارى، پرچم سرخ و بودن
شهر بى آنكه بداند در سايه سار نخل سردار كربلا آرميده است.
اردوگاه كربلا چشم به بال بال زدن پرچم سرخ دارد و گوش، به ساعتى كه بيداريش را جار مى زند دانگ ...
بيدارم!
چون خورشيدى رخشان،
بيزار از تاريكى
بيدارم!
چون موجى در حركت،
گريزان از ايستايى
بيدارم!
چون روح سبز جنگل،
سرشار از زندگى
چون چشم زينب در شب فراق
چون گوش مردان دشت نينوا!
هل من ناصر ينصرنى؟
دانگ ...
و بال بال زدن پرچم
لبيك اى حسين!
اى روح سبز زندگى!
اى دريا!
اى تماميت حيات!
اى همه آزادگى!
\*\*\*
ماه از فراز شهر مى گذرد
آرام ...
گويى صداى ساعت در قاب سبز گلدسته
پاى رفتنش را بسته
به كجا مى رود؟
به غروب؟
به محاق؟
دانگ ساعت و بال بال زدن پرچم؛
بودن و ماندن را به گوشش مى خواند
شهر در انتظار صدايى ديگر از گلدسته است
دانگ ... دانگ ...
و اينك دو بار!
پيش از آنكه ديو ياس سايه بگسترد، ساعت به صدا درمى آيد
اينك دوبار
عباس در اهتزاز است
عباس ايستاده است
بيدار
در پهندشت كربلا
در ميدانگاه شهر
دانگ ...
موج است و روح سبز جنگل
عباس نويد سحر مى دهد!
تا صبح راهى نيست
تا محو سياهى
تا نور
تا دميدن
تا ظهور
ساعت در قاب سبز گلدسته مى نوازد
سه بار!
دستفروش بيدارتر از هميشه دل به دانگ ديگرى خوش كرده
پرچم سرخ بال بال مى زند!
گلدسته به صدا درمى آيد!
الله اكبر ... الله اكبر!
نور از مشرق آسمان مى بارد
سياهى، اشباح، رهزنان نيمه شب،
همه مى گريزند
عباس همچنان ايستاده است
ساعت همچنان صدا درمى دهد
پرچم همچنان بال بال مى زند
تا صبح ...
تا پهن شدن همه نور در گستره زمين
تا فردا ...
تا وقتى كه شبى، شبحى و ترسى نباشد
تا آمدن حسين،
تا تولد دوباره اصغر
تا آشكار شدن قد رشيد على اكبر
از ميانه خيمه گاه
تا شكفتن لبخندى از نور بر لبهاى زينب
رقيه
سكينه
عباس همچنان در اهتزاز است
پسرك سقا به صحن خيابان آمده
دستفروشها در امنيت بال بال زدن پرچم بيرون آمده اند
و ساعت،
هر ساعت مى نوازد
دانگ ... دانگ ...