ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٦ - اگر آن يار سفر كرده
گلبانگ
اگر آن يار سفر كرده ...
شيب تندى دارد
و زلالى كه ز برفاب افق مى آيد
در سراشيب همين دره سحر مى رويد
آب و آيينه و باران و سحر
در اينجا
همه گى يك رنگند
اگر آن يار سفر كرده بيايد از راه
عشق در شيب همين دره كپر مى سازد
دره اى مى دانم
روز تندى دارد
آفتابش هر روز
به نفس مى افتد
و سراپاى كمركش ها را
مه فرا مى گيرد
- چشمه تا مى نالد-
كاش مى شد
باران
نفسى تازه كند
مردم از تنهايى
ريشه الفت من در اينجاست
دستهايم اما
جارى دورترين خواسته هاست
ناكجا آبادى
سفر عشق مرا مى طلبد
هاى مردم، مردم
مردم از تنهايى
وسعتى مى خواهم
كه بنالم سنگين
عشق همه فاصله ها را نشكست
آه مى دانم
روزى
مردى
ذوالفقارى در دست
از سراشيب همين دره
گذر خواهد كرد
از زلال خنك و جارى برفاب
نمى نوشد
زير لب خواهد خواند:
به فداى لب خشكيده ى سالار شهيد
و سفر خواهد كرد
دل من مى لرزد
اسب و زينى بايد
به هماوردى تنهايى من
يا على مى گويم
به تكاپوى سوارى كه دلم را برده ست
سفرى تا لب زيباى سحر خواهم رفت
اگر آن يار سفر كرده بيايد از راه
يدالله عالى خانى (فرجام)