ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - چراغانى ملكوت
إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ...
و كلام خدا بى آنكه پژواك صداى من باشد دوباره به گوش رسيد.
حسى غريب- نمى دانم ترس يا شوق- وجودم را فرا گرفت. گويى صداى همه اهل بيت را مى شنيدم؛
صداى پيامبر بود كه به قرآن فرا مى خواند.
صداى على بود كه به عدالت دعوت مى كرد.
صداى فاطمه بود كه حق مسلم اش را مى طلبيد.
صداى حسن بود كه مظلوميتش از پس قرن ها هنوز دل ها را مى لرزاند.
صداى حسين بود كه به خونخواهى قيام كرده بود.
صداى سجاد بود كه رنج هاى نهفته اش را با دعا التيام مى بخشيد.
صداى محمد بود.
نجواى جعفر بود و سخن موسى.
كلام دلنشين رضا بود.
زمزمه عزيز جانم حسن بود كه از زبان حجت خدا شنيده مى شد.
باورم نمى آمد آنچه را كه مى ديدم!
ناگاه ميان من و نرگس حسنم حجابى پديد آمد. سراسيمه و هراسان بيرون دويدم و ...
ديرى نپاييد، صداى آشناى برادرزاده ام مرا به خود آورد:
- عمه جان به اتاق بازگرد!
\*\*\*
الله اكبر!
آفتابى در ميان و هزار هزار نور در پيشانى بلندش.
نرگسى در كنار و هزار هزار بهار در نگاه مستانه اش.
و از اينجا تا خدا، قاصدك هايى خوش خبر كه مژده ميلاد را آورده بودند.
زمين سجده گاه كودك شد!
دستان كوچكش به اشارت پروردگار به دعا برداشته شد و با لهجه اى خدايى نسب پاكش را ياد كرد:
اشهد ان لا اله الا الله
و ان جدى محمدا رسول الله
و ان ابى عليا ولى الله
آنگاه مرغان سبز بر سر وى به پرواز درآمدند و اينچنين خرد و كلان عالم رقص كنان كلام آسمان وى را تا انتهاى هستى زمين همراه شدند:
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ.
تنها خدا مى داند امشب بر من چه گذشت!