ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٤ - آن بيست ليره
به صورتش تابيد. زنى را با چادر عربى و نقاب زده در آستانه در ديد. نيم خيز شد. اين زن هر كه بود نمى توانست طلبكار باشد. اما يك آن به ذهنش رسيد ممكن است زن يكى از طلبكارانش باشد و جلوتر از شوهرش آمده تا او را غافلگير كند.
داشت با خودش كلنجار مى رفت كه زن دستش را جلو آورد و گفت: كاغذى از پسرم رسيده. آن را برايم مى خوانى؟
يك لحظه آرام گرفت. اما نفهميد اين زن چرا اين همه دكان باز را رها كرده و به سراغ اين دكان خالى آمده.
بلند شد. خاك لباسش را تكان داد و گفت: چشم.
زن دكان خالى را كه ديد گفت: جوان تو كه آه در بساط ندارى. چرا بيكارى؟
محمد شرمنده گفت: با وضع جنگ و كسادى بازار كسى چيزى نمى خريد تا هر چه داشتم تمام شد.
زن نگاهى به اطراف دكان انداخت و گفت: ولى چرخ بافندگى خوبى دارى. حتما ابريشم هاى خوبى با آن مى بافى.
محمد آهى كشيد و گفت: روزگارى كه دكانم رونق داشت، بهترين لباس هاى ابريشمى بغداد را مى بافتم. اما الآن يك نخ ابريشم هم ندارم.
زن به طرف در برگشت و گفت: من بيست ليره به تو به عنوان قرض الحسنه مى دهم. برو ابريشم تهيه كن و بيا دكانت را رونق بده. هر وقت پولم را خواستم ده روز جلوتر به تو خبر مى دهم ...
دهان محمد از تعجب باز ماند. بيست ليره؟ نتوانست حرفى بزند. اما، زن اصلا توجهى به تعجب و شگفتى او نكرد وگفت: كاغذم را هم بده. باشد يك فرصت ديگر.
محمدهمانطوربهت زده او را نگاه مى كرد گفت: شما مراازكجامى شناسيد؟ چطوربه من بيست ليره مى دهيد؟
زن گفت: تو كارت به اين كارها نباشد. تو براى سرمايه كار، پول مى خواهى، من هم به تو پول مى دهم. من بايد حرف از شناخت و اعتماد بزنم، حرفى ندارم آنوقت تو ...
محمد دستپاچه گفت: نه من ... من از بس كه خوشحال شدم ... نمى دانيد چقدر ...
زن حرفش را قطع كرد و گفت: من فردا همين موقع بيست ليره را برايت مى آورم.
برگشت و از در دكان بدون هيچ حرف ديگرى بيرون رفت و در را پشت سرش بست.
محمد حس كرد توان ايستادن ندارد. زانوهايش مى لرزيدند. نشست. درست مثل لحظه اى كه آن مرد عرب او را از بين سربازان نجات داد، دلش لبريز يك حس شيرين توام با آرامش شد. اشك بى اختيار از چشمانش سرازير شد. اين زن كه بود؟ او را از كجا مى شناخت؟ چطور حاضر شده بود بيست ليره به او بدهد؟ در اين بحبوحه قحطى و كساد بازار، بيست ليره، پول خيلى زيادى بود كه مى توانست سرمايه بزرگى با آن فراهم كند ...
شادمان، با دو دست اشك هايش را پاك كرد و برخاست تا به خانه برود و مژده اين اتفاق را به حميده بدهد. تمام مسير دكان تا خانه را كه طى مى كرد، حرف هاى زن را مرور مى كرد و با خودش حساب مى كرد كه با اين پول چه مى تواند بكند. به خانه كه رسيد، آنقدر محكم در زد كه مادر وحشت كرد. در را كه باز كرد، محمد را شادمان و مسرور ديد. محمد سلام كرد و پا به حياط گذاشت و از همان جلوى در داد زد: مژده بده حميده ...
مادر در را بست و دنبالش راه افتاد: چه خبر شده محمد ... معلوم هست اينجا چه خبر است؟
محمد همانطور كه مى خنديد گفت: خدا فرج رساند. باور نمى كنى اگر بگويم امروز عصر چه ديدم و چه شنيدم. به اتاق كه رفت، حميده انگشتش را روى بينى اش گذاشت و گفت: آرام ... بچه خواب رفته ... محمد نشست و صدايش را كه از شادمانى مى لرزيد پايين آورد و گفت: مژده بده ... مژده ...
و همه چيز را دقيق و مو به مو تعريف كرد. حميده ناباورانه نگاهى به مادر و نگاهى به او انداخت و گفت:
در اين اوضاع و احوال، يك غريبه ... بيست ليره ... امكان ندارد ... باور نمى كنم ...
محمد با شوق خنديد و گفت: وقتى فردا با يك كيسه پر از پول به خانه آمدم باور مى كنى.
حميده با چشمانى پر از اشك گفت: بگو كه خواب نيستم. بگو دوران سختى و بدبختى ما تمام شد.
محمد چشمان مرطوبش را پاك كرد و گفت: خواب نيستى ... همه چيز تمام شد.
مادر خم شد و زمين را از شوق سجده كرد و گفت: خدا به طفل معصوم شما دو تا رحم كرد. او هر كس كه هست خدا خودش فرستاده تا گره از كار تو باز كند ...
محمد بلند شد و گفت: نمى دانم از حالا تا فردا را چگونه طاقت بياورم.
آفتاب از سر ديوار هم گذشته بود و هنوز خبرى از آن زن نبود. تمام ديروز و ديشب را به شوق قول آن زن غريبه گذرانده بود و او هنوز نيامده بود. فكرش را نمى كرد يكى بخواهد اينطور او را آزار دهد. با چنين قول بزرگى اين همه خوشحالش كند و بعد ... هوا داشت تاريك مى شد. ديگر ماندن فايده نداشت. دلش نمى خواست دست خالى به خانه برگردد. اما چاره اى نداشت. از جا بلند شد. نگاهى به دكان خالى اش انداخت كه از صبح با چه شوقى آن را از گرد و غبار پاك كرده و سامان داده بود. در را پشت سرش بست و راهى خانه شد. اما هنوز چند قدمى از دكانش دور نشده بود كه ديد زن از دور مى آيد. با خوشحالى به سويش دويد. باور نمى كرد كه آمده باشد. ديگر كاملا نا اميد شده بود و حالا ديدنش او را بى نهايت خوشحال كرد. به او كه رسيد سلام كرد. زن جواب سلامش را داد و گفت: شرمنده ام. حق دارى مرا سرزنش كنى. اما نتوانستم زودتر از اين بيايم.