ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢ - آن بيست ليره
خالى شد. محمد اما ... از آب به شدت مى ترسيد. هرگز شنا نكرده بود. به هيچوجه در خودش قدرت پريدن در آب را نمى ديد. وقتى چهار سال داشت نزديك بود در دجله غرق شود و وقتى مردم او را نجات داده بودند از ترس بيهوش شده بود و بعد از آن اتفاق بود كه هرگز پايش را در آب دجله خيس هم نكرده بود چه رسد به شنا كردن، آن هم درآن هياهو و اضطراب. مى دانست اگر به آب بپرد، ترس از آب هم كه شده او را به قعر آب مى كشد. مستاصل و پريشان، نگاهى به آب و نگاهى به سربازان و عثمان انداخت. ناخدا آخرين كسى بود كه در كشتى مانده بود. فرياد زد: تو هم خودت را به آب بينداز جوان.
محمد جوابى نداد. دهانش از ترس تلخ شده بود. جرات هيچ حركتى را نداشت. عثمان فرياد مى زد و به مسافران كشتى ناسزا مى گفت و آنها با تلاش به همديگر كمك مى كردند و به سرعت از كشتى ها دور مى شدند. ناخدا ترديد محمد را كه ديد دستش را گرفت و گفت: كمكت مى كنم مرد ... شهامت داشته باش. اينها دنبال جوان براى سربازى اجبارى مى گردند. به چنگشان بيفتى كارت تمام است.
محمد از شدت ترس اصلا عكس العملى نشان نداد اما كلمات سربازى، اجبار، جنگ ... او را بيشتر به وحشت انداخت. ناگهان سكوت سهمگين و ترس آلود درونش شكست. با تمام وجودش فرياد زد:
- يا صاحب الامر ... چرا به دادم نمى رسى؟ مگر نمى بينى راه به جايى ندارم ...
و داغى قطرات اشك را روى گونه هاى آفتاب سوخته اش حس كرد ... راه به جايى نداشت. ناگهان مرد عربى را ديد كه از ميان رفت و آمد سربازان از پله هاى كشتى بالا آمد، دست او را گرفت و گفت: با من بيا.
محمد بى اختيار دستش را در دست او گذاشت. گرمى و لطافت دست او، احساس آرامش شيرينى را به دل او هديه كرد. بى هيچ حرفى به راه افتاد. مرد عرب، محمد را از بين سربازان رد كرد و با هم از كشتى پياده شدند و هيچكدام از آنها مانع آن دو نشدند. از كنار عثمان هم رد شدند، اما گويى بر چشمان غضبناك او پرده اى كشيده شده بود. سربازان هم انگار اصلا آن دو را نمى ديدند. پاى محمد كه به ساحل رسيد، نفس راحتى كشيد و ايستاد.
مرد عرب گفت: مى خواهى كجا بروى؟
محمد كه هنوز در بهت عبور از بين سربازان عثمان بود، چند لحظه مردد ماند. حالا كه از كشتى پياده شده بود، به كجا مى توانست برود؟ به خاطرش آمد تنها آشنايى كه در اين ناحيه دارد، شوهر خواهرش هادى است كه ممكن است بتواند وسيله ادامه سفرش به بغداد را فراهم كند. رو به مرد عرب كرد و گفت:
- به آبادى كوت مى روم. دامادمان آنجاست.
مرد عرب رو برگرداند و به راهى خاكى كه از آن نزديكى مى گذشت اشاره كرد و گفت:
- اين راه كوت است، برو.
محمد دست در جيبش كرد و مبلغ ناچيزى پول درآورد و گفت: بيش از اين پولى ندارم. دستم تهى است، ولى از من بپذير. تو مرا نجات دادى و اين كمترين چيزى است كه دارم و مى توانم به تو بدهم.
مرد عرب گفت: من توقعى ندارم و پول نمى گيرم.
محمد جا خورد. فكر كرد چون پول خيلى كم بود او اين حرف را زد. رو برگرداند و به كشتى اشاره كرد كه بگويد هر چه داشته آنجا جا گذاشته و وقتى آمد به مرد بگويد، ديد اثرى از او نيست. اطرافش را نگاه كرد. در آن ساحل هيچ نشانى از او نبود. براى اينكه دوباره به دام سربازان نيفتد به راه افتاد و بر سرعت قدم هايش افزود و ذهن آشفته و خسته اش از كارى كه مرد عرب برايش كرده بود غافل شد.
در خانه خواهرش را محكم كوبيد. هادى خودش در را باز كرد. با ديدن چهره خسته و خاك آلود او جا خورد و گفت: تو اينجا چه مى كنى؟
محمد دستش را به آستانه در تكيه داد و گفت: با كشتى راهى بغداد بوديم كه بين راه بصره بغداد، سربازان حكومتى مانع ادامه سفرمان شدند.
هادى دست او را گرفت و گفت: اينها همه از آتش جنگ است. حالا بيا تو كمى استراحت كن.
محمد آهى كشيد و گفت: استراحت؟! تا به خانه نرسم، آرامش ندارم. كمكم كن بتوانم به بغداد بروم.
هادى گفت: باشد ... به روى چشم. تو كمى تامل كن. خواهرت حتما از ديدنت خوشحال مى شود.
سرش را به طرف حياط برگرداند و صدا زد: فاطمه ... بيا ببين كه آمده؟ محمد، محمد ...
فاطمه شتابان از اتاق بيرون آمد: سلام محمد! در اين اوضاع آشفته چطور به اينجا آمده اى؟
هادى گفت: بگذار نفسى تازه كند همه چيز را خودش مى گويد. سربازان حكومتى گويا مانع حركت كشتى شان شده اند.
محمد به اتاق رفت. خسته و درمانده دراز كشيد. بعد از آن همه دلهره و اضطراب و پياده روى، ديگرى ناى نشستن نداشت. فقط سرش را بلند كرد و گفت: هادى فكرى بكن.
هادى گفت: تا تو استراحتى بكنى آمدم.
و به سرعت از خانه بيرون رفت. فاطمه نگران كنار محمد نشست و پرسيد: جانم به لب رسيد، حرف بزن.
محمدماجراى ورشكستگى وكسادى كارش را گفت و اينكه حالا ديگر ناچار شده دست خالى به خانه برگردد.
فاطمه دل نگران بلند شد تا چيزى براى خوردن او مهيا كند. وقتى به اتاق برگشت ديد از شدت خستگى به خواب رفته است. ساعتى نگذشت كه با صداى در خانه از خواب بيدار شد. هادى بود كه به خانه برگشته بود. با ديدن او از جا بلند شد.