ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٣ - آن بيست ليره
هادى برايش حيوانى كرايه كرده بود تا او را به بغداد برساند. بدون تامل آماده حركت شد. بيش از اين تحمل دورى از خانواده اش را نداشت.
صداى گريه پسرش از خانه به گوش مى رسيد. شنيدن صداى گريه او، زانوهايش را سست كرد. با شتاب پياده شد و در زد. لحظه اى نگذشت كه مادر پيرش، در را به رويش باز كرد. سر و وضع آشفته و چهره خسته محمد مادر را وحشت زده كرد. محمد سلام كرد. مادر دست او را گرفت و گفت: سلام پسرم. كجا بودى اين همه مدت؟ ...
محمد پا به حياط خانه گذاشت. بيقرار ديدن حميده و پسرش بود: چه بگويم مادر؟ ... قصه اش مفصل است. و با شتاب به اتاق رفت. با ديدن صورت تكيده و لاغر حميده دلش فرو ريخت. حميده او را كه ديد نيم خيز شد، اما خيلى زود نشست. آنقدر بيمار بود كه قادر به ايستادن نبود. پسرشان گريه مى كرد و حميده نمى توانست او را آرام كند. بغضش تركيد و به صداى بلند شروع به گريه كرد. محمد جلو رفت كنار بستر حميده زانو زد. نوزاد را از او گرفت و بوسيد. او هم رنگ پريده و رنجور بود. مادر كه حال آن دو و بيقرارى نوزاد را ديد، او را از محمد گرفت و از اتاق بيرون برد تا شايد آرام گيرد. تمام صورت حميده پر از اشك بود. محمد دست هاى رنجور و تب دار او را در دست گرفت و گفت: چه به روزت آمده؟
حميده جوابى نداد. فقط دلش مى خواست محمد را نگاه كند و گريه كند. محمد دست هاى او را به صورتش نزديك كرد. لب هاى خشكيده اش را بر روى دست هاى داغ او گذاشت و آنها را بوسيد و ناليد: من تمام سعى خودم را كردم ... من مرد خوبى براى تو نيستم حميده ...
حميده لب هايش را به دندان گرفت و گفت: نه محمد ... جنگ و قحطى كه گناه تو نيست.
محمد سرش را به زير انداخت و گفت: من نتوانستم كارى بكنم. هر چه داشتم در كشتى جا ماند. سربازان حكومتى به سراغمان آمدند و مرد عربى مرا از بين جمعيت نجات داد. نفهميدم كه بود و از كجا آمد، اما اگر نيامده بود يا در آب دجله غرق مى شدم يا سربازان مرا با خودشان برده بودند.
حميده كمى آرام گرفت: مهم اين است كه خودت زنده و سالم هستى. دوباره همه چيز را از اول شروع مى كنى.
محمد در چشمان اشك آلود حميده خيره شد و گفت: من ورشكسته ام حميده مى فهمى يعنى چه؟
حميده رو برگرداند: نه ... نمى فهمم ورشكستگى يعنى چه، ولى مى فهمم كه بودن تو در خانه يعنى چه و همين برايم كافيست. قول بده، قول بده اگر از گرسنگى هم مى ميريم در كنار هم باشيم و بعد از اين هرگز ما را ترك نكنى.
محمد حرفى نزد. حميده دستش را تكان داد: قول بده محمد، قول بده. همين كه تو در خانه باشى حال من هم خوب مى شود. بگو كه مى مانى، بگو كه تنهايمان نمى گذارى ... بگو ...
محمد نگاهش كرد. چشمان اشك آلود هر دو درخشيد. مادر نوزاد را كه آرام خواب رفته بود، به اتاق آورد و كنار حميده خواباند وگفت: اين بچه از گرسنگى گريه مى كرد. پسرم فكرى بكن ... حميده مريض است. محمد شرمسار سر به زير انداخت ...
بعد از سه ماه، در دكان را باز كرد. در ناله اى كرد و روى پاشنه چرخيد. دكان خالى و پر از گرد و غبار بود. چهار پايه اى چوبى يك گوشه افتاده بود و در قفسه ها هيچ جنسى نبود. در آن وانفساى جنگ و قحطى، كسى قدرت خريد پارچه ابريشمى را نداشت و او هم به غير از اين دكان بافندگى ابريشم كه از پدرش برايش مانده بود هيچ سرمايه اى نداشت. در دكان را نيمه باز گذاشت تا كسى از رهگذران او را با اين حال و روز نبيند.
در بازار طلبكاران زيادى داشت كه منتظر باز شدن دكانش بودند. اگر چه وضع تمام بازار بد بود، اما او به خاطر بسته بودن سه ماهه دكانش، يك ورشكسته تنها بود و تنها چيزى كه برايش مانده بود، چرخ بافندگى بود كه آن هم بدون ابريشم، يك دستگاه بى خاصيت بود كه تار عنكبوت آن را پوشانده بود.
گوشه در را به اندازه ورود روزنى از نور باز گذاشت و يك گوشه كز كرد و نشست. عقلش به جايى نمى رسيد. هيچ راهى براى رهايى از اين وضع نداشت. حميده به شدت بيمار بود و نياز به دارو و غذا داشت و پسرشان از گرسنگى گريه مى كرد و چيزى در خانه نبود كه او را سير كند. كسادى بازار هم چيزى نبود كه حل آن در توان او باشد. ديگر امكان قرض گرفتن از كسى را هم نداشت؛ چرا كه نه قدرت پس دادن آن همه بدهى را داشت و نه وجهه و اعتبارى. همه مى دانستند از شدت تنگنا، راهى عسكريه شده بود و حالا هنوز كسى از برگشتن او به بغداد خبر نداشت. سرش را روى زانوهايش گذاشت. چهره بيمار حميده و گريه هاى پسرش از پيش چشمانش دور نمى شد. در دل ناليد:
- يا صاحب الزمان مى دانى كه بى پناهم، بدون پشتوانه و ياورم. اگر زن و بچه ام از بيمارى و گرسنگى بميرند، چه خاكى بر سرم بريزم و بدون آنها چه كنم؟ اصلا مردى كه نتواند به خانواده اش يك وعده غذاى سير بدهد به چه دردى مى خورد؟ ...
نجواهاى آرامش ميان هق هق گريه گم شد. خودش را سرزنش مى كرد و از آن همه ناتوانى خودش به ستوه آمده بود كه ناگهان صداى پايى شنيد كه نزديك مى شد. خودش را جمع و جور كرد و به سرعت با گوشه دستارش اشك صورتش را پاك كرد. صداى پا پشت در قطع شد و سايه اى از روزن در مانع ورود نور به دكان شد. هر كس بود پشت در او توقف كرده بود. نفسش را در سينه حبس كرد و در دل بر خودش لعنت فرستاد كه چرا در را كاملا از تو نبسته. لحظه اى نگذشت كه دستى به در خورد و در ناله اى كرد و باز شد. نور