ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - آن بيست ليره
محمد كوله بار سبك سفرش را روى شانه اش جابه جا كرد و نگاهى به انتهاى صف مسافران كشتى انداخت. جمعيت به كندى پيش مى رفت و فريادهاى ناخدا احمد و جاشوها تاثيرى نداشت. يك هفته كنار ساحل چشم به راه مانده بود و حالا دلش نمى خواست از كشتى جا بماند. سه ماه بود كه براى پيدا كردن كارى مناسب به اين در و آن در زده بود و حالا خسته و دست خالى به خانه برمى گشت. دلش گرفته بود و حوصله و توان ايستادن نداشت. مشاجره مردم براى سوار شدن به كشتى، با نگرانى از جا ماندن، در هم آميخته بود. همه خسته و عصبى بودند و ناخدا قادر به كنترل جمعيت نبود. وقتى به هر زحمتى كه بود به كشتى رسيد، نفسى به راحتى كشيد و يك گوشه روى عرشه پيدا كرد و نشست. زانوهايش را در بغل گرفت. پاهايش از خستگى مى سوختند. اين سه ماه آوارگى را فقط به شوق ديدار دوباره خانواده اش تحمل كرده بود و حالا كه آماده حركت بود، تحمل و صبرش به آخر رسيده بود. ذهنش آشفته بود و فقط دلش مى خواست كشتى هر چه سريع تر حركت كند. ناخدا، آخرين مسافر را كه سوار كرد، ديگر جايى براى نشستن نبود. اما به خاطر وضع آشفته و قحطى زده شهر و اينكه ممكن بود تا هفته ها كشتى ديگرى حركت نكند، همه با هم كنار آمده و به هم جا دادند.
با فرياد ناخدا كه فرمان حركت داد، جاشوها به تكاپو افتادند و چيزى نگذشت كه كشتى ناخدا احمد ساحل عسكريه را به سوى بغداد ترك كرد. با حركت آرام كشتى بر روى آب، محمد، ريه هايش را از هواى پاك و مرطوب دجله پر كرد و به موج هاى آب چشم دوخت. ياد و خاطره روزهاى سخت گذشته به ذهنش هجوم آورد. آنها زندگى خوب و آرامى داشتند و روزگارشان به خوبى مى گذشت. ابريشم باف ماهرى بود كه مردم پيشاپيش به او سفارش بافتن روسرى و لباس ابريشمى مى دادند، اما با شعله ور شدن جنگ جهانى، قحطى و خشكسالى و ركود زندگى مردم، ديگر كسى توان و حوصله خريدن لباس ابريشمى را نداشت و به همين دليل روز به روز كارش كسادتر شد تا به ورشكستگى رسيد. به اميد بهبود اوضاع، آواره شهرهاى عسكريه و بصره شد و حالا بعد از سه ماه دست خالى برمى گشت. دلش از فشار غصه و اندوه به درد آمده بود. بى اختيار اشك از چشمانش سرازير شد. در افكارش غوطه ور بود و به حال خودش بود كه ناگهان فريادى او را به خود آورد. ديده بان كشتى بود كه پى در پى فرياد مى زد:
- سربازان حكومتى ... سربازان حكومتى ...
از شنيدن نام سربازان حكومت، دل محمد فرو ريخت. عرق سردى بر پيشانى اش نشست. از بى رحمى آنها زياد شنيده بود. چهره ناخدا رنگ باخت. همهمه در بين مسافران افتاد. هركس چيزى مى گفت. ناخدا فرياد زد:
- آرام باشيد مردم ... آرام باشيد ...
اما صدايش در هياهوى وحشت زده مسافران گم شد. محمد بى اختيار از جا بلند شد. هر كس تلاش مى كرد كارى بكند، اما در ميان آب هاى دجله از دست عده اى مسافر بى پناه در برابر سربازان تفنگ به دوش حكومتى كارى ساخته نبود. عثمان، فرمانده ناصبى سربازان، فرمان توقف كشتى را فرياد كرد:
- ناخدا! كشتى را نگهدار وگرنه شليك مى كنيم. كنار ساحل توقف كن اين يك دستور است.
ناخدا ناچار مسير كشتى را به سمت ساحل بصره عوض كرد. كشتى كنار ساحل پهلو گرفت و كشتى حامل سربازان هم توقف كرد. عثمان از كشتى پياده شد و پا به ساحل گذاشت. با قدم هاى محكم به سوى كشتى ناخدا احمد رفت. ناخدا به جاشوها اشاره كرد كه برايش پلكان را آماده كنند و خودش به سوى پلكان رفت. اما قبل از آنكه پايش به پله اول برسد، عثمان را خشمگين روبروى خودش ديد. او با سرعت عمل بيشترى خودش را به كشتى رسانده بود. ناخدا قدمى به عقب برداشت. سايه هيكل بلند و چهار شانه عثمان روى قامت كوتاه ناخدا افتاد. فرمانده نگاه نافذش را به چشمان مضطرب ناخدا دوخت و گفت: همه بايد بازرسى شوند و از بين صف سربازان من بگذرند و از كشتى پياده شوند.
سربازان به اشاره دست او، دو صف در دو طرف پلكان كشتى بستند و چند نفرى از آنها هم بالا آمدند. مسافران با ديدن آنها وحشت زده به هم پناه بردند. عثمان با ديدن حركات شتاب زده مسافران، دستش را بلند كرد و گفت:
- هيچ كس از جايش تكان نخورد. همين كه گفتم ...
محمد حس كرد آب سردى بر سرش ريختند. دستش سست شد و كوله بارش افتاد. ناخدا قدمى به جلو گذاشت و با تضرع گفت: فرمانده! اينها يك عده رعيت بيچاره هستند كه در اين قحطى و گرسنگى مدت ها به انتظار حركت يك كشتى به سمت بغداد در عسكريه مانده اند و حالا ...
عثمان با دست محكم به سينه ناخدا زد. ناخدا تعادلش را از دست داد. عقب عقب رفت و محكم روى عرشه افتاد. جاشوها جلو دويدند و كمك كردند تا بلند شود اما مردم با ترس چند قدم به عقب رفتند. صداى محكم پوتين هاى عثمان بر كف چوبى كشتى مثل پتك بر سر محمد فرود مى آمد. عثمان فريادزد: سفر به هم خورد. همه بايد بازرسى شوند. اين كشتى به بغداد نمى رود.
ناگهان همهمه اى بين مسافران افتاد. جوانى از يك گوشه كشتى از همهمه مردم استفاده كرد و به سرعت لباسش را از تن درآورد و خودش را به آب انداخت تا به دست سربازان نيفتد و در موج هاى دجله شناكنان از كشتى دور شد. با ديدن اين صحنه، آنها كه با آب آشنا بودند شهامت پيدا كردند و يكى بعد از ديگرى دست از كوله بار سفر كشيدند و خودشان را به آب انداختند و فريادهاى خشمگين عثمان بى نتيجه ماند. سربازان پراكنده شدند و موج هاى خروشان دجله بين مسافران و آنها فاصله انداختند. كشتى به سرعت از مسافران