ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٦ - عهد دل
عهد دل
الهه بهشتى
از حضرت صادق (ع) نقل شده، هر كس چهل صبح دعاى عهد را بخواند از ياوران قائم (ع) خواهد بود و اگر پيش از ظهور آن حضرت بميرد، خداى قادر او را از قبر برانگيزد تا در خدمت حضرتش باشد ... اگر اين حقير چهار دوره و در هر دوره چهل صبح اين دعا را خواندم نه به طمع برانگيخته شدن و در كنار حضرت جنگيدن، كه لياقتم را صد چندان فروتر از آن مى دانم، بلكه به اميد ديدار حضرت، دوره پنجم خواندن دعا را آغاز كردم. عطش و اشتياق ديدن حضرت مدت ها بود كه آتش به جانم مى زد. با آن كه عبارات دعا را حفظ بودم اما نسخه دست نويس آن را پيش رو گذاشتم، چرا كه ديدن آن كلمات شور ديگرى در وجودم برمى انگيخت. مثل روزهاى پيش وقتى به جمله «... اللهم ارنى الطلعة الرشيدة، والغرة الحميدة، ...» رسيدم؛ كه وصف وجنات حضرت است، بى اختيار اشكم روان شد و باز از دلم گذشت كه اى كاش حضرتشان را مى ديدم، حتى براى لحظه اى. بلافاصله به خود نهيب زدم كه تو كجا و ديدار حضرت كجا؟ با سوز و حسرت بيشترى دعا را زمزمه كردم و اشك ريختم. ناگهان صداى در منزل آمد. حتما كسى كارى واجب داشت كه آن وقت صبح به در خانه ام آمده بود. خواستم دعا را قطع كنم دلم نيامد. به خواندن ادامه دادم به اين نيت كه بعدا از صاحب دق الباب حلاليت بگيرم. براى بار دوم و سوم و چهارم در زدند و هر بار محكم تر. از حس و حال درآمده بودم، حواسم به صداى در بود واشكم خشك شده بود. اما به هيچ وجه نمى توانستم از صد و شصت و يكمين دعاى عهدم بگذرم. با شرمندگى از آن طرز دعا خواندن كه الفاظش صرفا لقلقه زبان بود نه سوز دل، دست به دعا برداشتم و ناليدم. «همين است آقا جان! عفو بفرماييد اراده ضعيف و حواس پرتم را ... بى لياقتى ام ... اين دعا را ناديده بگيريد تا به جبرانش فردا به هزار سوز و گداز چنان دعايى بخوانم كه ...» مجدد در زدند، بلند و سمج و شايد عصبانى. نخير! فايده اى نداشت. بى آنكه سجاده را جمع كنم، رفتم تا در را باز كنم. سه تا از جوان هاى جلسات قرآن و نماز بودند؛ على و محمد و جواد. مرا كه ديدند شرمنده سر به زير انداخته و گفتند «كار واجبى داشتيم كه مزاحم طاعات و استراحت شما شديم.»
هميشه اين جوان ها با آن رو در بايستى هميشگى و سرخ و سفيد شدنشان اشتياقم را براى شوخى و سر به سرگذاشتن برمى انگيختند. گفتم: «از ذكر و دعاو حس و حال كه انداختيدم، كله صبح آمده ايد، پدر در خانه ام را درآورديد. بس كه مشت و لگد و كله كوبيديد ...».
على كه سعى مى كرد جلو خنده اش را بگيرد گفت: «دليل داريم حاج آقا! امروز پنجشنبه است. دلمان گرفته، حاجت داريم، گفتيم برويم جمكران زيارت، بلكه حضرت قابل بدانند و حاجاتمان را برآورده كنند. منت بگذاريد و همراهمان بياييد، نفستان حق است و حضرت حتما به دعاى شما شفيع حاجاتمان مى شوند ...»
محمد دنباله حرف را گرفت و گفت: «شما واسطه ما باشيد، به دلمان افتاده كه حضرت صدايمان را مى شنود.»
با شرمندگى عرق خيالى را از پيشانى گرفتم و گفتم: «اى بابا! بنده حقير اگر ذره آبرويى پيش مولا و سرورمان داشتم كه براى خودم دعا مى كردم، نه براى شما بى انصاف ها كه!!! در بيچاره را اينطور كج و داغان كرده ايد.»
و دست كشيدم روى در، جايى كه رنگش پريده و كمى