ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٦ - سخنرانى حضرت آيت الله ناصرى
بهدست آقا شيعه شديم. او منقلب شد و شروع كرد به گريه كردن. پسر ايشان را كنار كشيدم و گفتم شما جريان را بگو كه چه شد؟ گفت: واللَّه سيد جلو بود و همينطور مىرفتيم به قبرستان وادىالسلام رسيديم. وادىالسلام خيلى بزرگ بود. به وسطهاى آن رفتيم كه مقامى است بهنام مقام امام زمان، عليهالسلام، بنده زياد آنجا رفتهام و كشف و كرامات زيادى در آنجا ديده شده است. گفت موقعى كه رسيديم مانند باغ بود، ديوارى گلى داشت. آقا چراغ را از خادم گرفتند و گفتند شما حق نداريد بيائيد داخل. همينجا بيرون بايست، گفت بيرون ايستاد. آسيد ابوالحسن و من و پدرم به داخل رفتيم، يك چاهى در آنجا بود. آقا عبايش را كنار گذاشت و آب كشيد و آن را به دور از چاه برد و وضو گرفت و به پدرم گفت وضو بگير! گفت من وضو دارمخودشان چراغ را گرفت و دم مقام رفتند كه وسط آن محوطه است. به من هم گفتند شما هم حق نداريد بيائيد داخل. همينجا بايست. مقام امام زمان، عليهالسلام، دو اتاق تو در توى گلى است، مىگفت آسيد ابوالحسن بهداخل مقام رفت و پدرم هم به دنبالش. من هم گوش مىدادم كه ببينم آيا وحى است؟ در بيابان كسى نبود ديدم آنجا نماز خواند و صدايش را مىشنيدم، بعد از اينكه نمازش تمام شد ديدم صداى يابنالحسنش بلند شد كه يابنالحسن يابنالحسن و اين جمله بهگوشم رسيد كه آقا من به ايشان قول دادهام كه شما تشريف بياوريد. آبروى من پير مرد را نريزيد. يكدفعه ديدم كه مثل اين است كه خورشيد داخل مقام طلوع كرده باشد. مثلًا نيم دقيقهاى كه طول كشيد پدرم جيغ و ضجهاى كشيد و ديگرى خبرى از او نشد. آسيد ابوالحسن صدا زد فلانى. گفتم بله، گفت بيا پدرت را بههوش بياور. دويدم، ديدم پدرش غش كرده است، او را بههوش آوردم، تابه هوش آمد به پاهاى آسيد ابوالحسن افتاد و شروع كرد به بوسيدن و گفت: مقامات و آثار و شرايط شيعه را به من بياموز. مىگفت كه آنچه را وظيفه بود يادش دادند و بلند شديم و آمديم. شيعه شدهايم از دوستان اميرالمؤمنين، عليهالسلام، شدهايم.
امام زمان، عليهالسلام، محيط به عالم وجود است بهجان خود امام زمان قسم الآن هركس هرجايى نشسته و هرجايى هست امام زمان او را مىبيند و از نيتهاى همه ما باخبر است. خدايا قَسَمَت مىدهيم به حق محمد و آل محمد اين سال را آخرين سال غيبت كبراى امام زمان، عليهالسلام، قرار بده، چشمهاى آلوده ما را به جمال منورش روشن بفرما. خدايا قَسَمَت مىدهيم به حق محمد و آل محمد و به حق فرق شكافته اميرالمؤمنين، عليهالسلام، كه باران رحمت را بر ما بباران.
پىنوشتها:
[١]. چهار ملك از ميلياردها و ميليونها ملائكه خدا مقربند كه حضرت عزرائيل عليهالصلاة والسلام يكى از آنهاست و اين بزرگوار خيلى فوقالعاده است، حتى شايد بتوانيم بگوئيم كه مقدم بر حضرت اسرافيل و جبرائيل است. اين وحى الهى است. آرى همان حضرت عزرائيل كه بعضىها كه انشاءاللَّه خدا برايشان خوب بخواهد بهاين بزرگوار توهين مىكنند، مثلًا مىگويد فلانى مثل عزرائيل آمد بالاى سر من. يا مثل عزرائيل با من برخورد كرد. آخر شما كى عزرائيل را ديدهاى؟ يك همچون تعبيرات زنندهاى كه درست نيست. بايد ادب زبان را مخصوصاً درباره مقربين درگاه و آيات الهى بايد رعايت كرد. اين بزرگوار بدون اجازه و امر حق ابدأ قدم از قدم برنمىدارد و هركجا كه بروند طبق مأموريت و اجازه و اراده حق است. اين را قبل از اينكه به موضوع صحبت بپردازيم عرض كنم كه وقتى انسان حضرت عزرائيل، عليهالصلاة والسلام، را مىبيند كيست كه جان انسان را مىگيرد؟ آنچه از آيات قرآنى بدست مىآيد مختلف است. بعضى آيات حضرت حق را بيان مىكنند، بعضى حضرت عزرائيل، عليهالسلام، را و بعضى هم مأمورين حضرت عزرائيل را. آن اشخاصى كه خرده شيشه قاطى ذاتشان است اينجا اشكال مىكنند و مىگويند اين تناقض در قرآن است. نه تنها تناقض نيست كه عين حقيقت است. معصومين، عليهالسلام، را حضرت حق قبض روح مىكنند، اولياى الهى را حضرت عزرائيل و اشخاص عادى امثال بنده را مأمورينشان، جمع بين روايات اينگونه است.
[٢]. حضرت آدم على نبينا و آله و، عليهالسلام، موقعى كه بلند شد و آن جريانها را فهميد عرض كرد كه پروردگارا تو شيطان را بر فرزندان من مسلط كردى، بهازاء آن به آنها چه عنايت مىكنى؟ خطاب شد كه يا آدم! چنانچه اولادت اراده معصيت كردند نمىنويسم و اگر اراده اطاعت كردند يك برابر مىنويسم. عرض كرد: كم است. خطاب شد يا آدم! اگر اولاد تو معصيت كردند يكبرابر مىنويسم و اگر اطاعت كردند دهبرابر. و اين مطلب صريح قرآن است كه من جاء بالحسنة فله عشر امثالها. عرض كرد: كم است. خطاب شد كه يا آدم! اگر اولاد تو جنايت و اشتباه كردند و تا يكسال قبل از فوت توبه كردند قبول مىكنم. عرض كرد يكسال زياد است. خطاب شد تا يكماه قبل از فوتش عرض كرد كه پروردگارا زياد است،