ماهنامه موعود
(١)
شماره بيست و ششم
١ ص
(٢)
فهرست
١ ص
(٣)
هيچ كس نگفت هيچ كس!
٢ ص
(٤)
هاليوود و مهدويت
٤ ص
(٥)
شعر
١٠ ص
(٦)
در غياب تو
١٠ ص
(٧)
آفتاب چشم تو
١٠ ص
(٨)
خاطره سرجيوس
١١ ص
(٩)
راز بقاى ايران عنايات اهل بيت، عليهم السلام
١٢ ص
(١٠)
راز بقاى ايران چيست؟!
١٣ ص
(١١)
راز اصلى بقاى ايران
١٤ ص
(١٢)
عنايات اهل بيت، عليهم السلام
١٤ ص
(١٣)
اگر آيينه نبود
٢٠ ص
(١٤)
راز هميان
٢٣ ص
(١٥)
گزارش نخستين جشنواره برترين هاى فرهنگ مهدويت
٢٤ ص
(١٦)
رسته هاى هفت گانه
٢٥ ص
(١٧)
بيانيه هيات داوران جشنواره
٢٥ ص
(١٨)
الف) نكوداشت پيشگامان عرصه فرهنگ مهدويت
٢٥ ص
(١٩)
ب) پژوهشى تحليلى
٢٥ ص
(٢٠)
ج) اخلاقى- معنوى
٢٥ ص
(٢١)
د) ترجمه
٢٦ ص
(٢٢)
ه) احياء تراث
٢٦ ص
(٢٣)
و) شعر
٢٦ ص
(٢٤)
ز) نمايش نامه
٢٦ ص
(٢٥)
ط) كودكان و نوجوانان
٢٦ ص
(٢٦)
پيام حضرت آيت الله صافى گلپايگانى به نخستين جشنواره برترين هاى فرهنگ مهدويت
٢٧ ص
(٢٧)
نهايت ادب
٢٨ ص
(٢٨)
سخنان حضرت آيةاللَّه مكارم شيرازى در جمع جشنواره ستاد برترين هاى فرهنگ مهدويت
٢٩ ص
(٢٩)
دست دعا
٣٢ ص
(٣٠)
آبى ترين دريا
٣٤ ص
(٣١)
مبانى غيبت و ظهور حضرت مهدى (ع) قسمت اول
٤٠ ص
(٣٢)
اصل اول تغييرناپذيرى امامت و ولايت
٤٠ ص
(٣٣)
1- 1 طرح خداوند براى اداره امور جهان
٤٠ ص
(٣٤)
1- 2 ثبات و تغييرناپذيرى طرح امامت
٤١ ص
(٣٥)
1- 3 تغييرناپذيرى شؤون امامت
٤٣ ص
(٣٦)
الف) حوزه قانون
٤٣ ص
(٣٧)
ب) حوزه امام
٤٦ ص
(٣٨)
دوم ثابت بودن تعداد امامان
٤٩ ص
(٣٩)
شعر (كمند عشق)
٥٠ ص
(٤٠)
حافظ و مهدويت قسمت دوم
٥١ ص
(٤١)
شباهت حضرت مهدى به پيامبران الهى درشعر حافظ
٥٢ ص
(٤٢)
سخنرانى حضرت آيت الله ناصرى
٥٣ ص
(٤٣)
انتظار سرخ
٥٧ ص
(٤٤)
گلستان مهدوى
٥٨ ص
(٤٥)
مقدمه
٥٨ ص
(٤٦)
وظايف كلى شيعيان در دوره غيبت امام معصوم (ع)
٦٢ ص
(٤٧)
مقدمه
٦٢ ص
(٤٨)
وظايف كلى شيعيان در عصر غيبت كبراى حضرت امام حجة بن الحسن العسكرى، سلام اللَّه عليهما
٦٣ ص
(٤٩)
1- پرهيز از شك
٦٣ ص
(٥٠)
2- چنگ زدن به امرف اول تا وصول به امرف آخر
٦٣ ص
(٥١)
3- رعايت معيارهاى عصر ائمه، عليهم السلام، در دوستى و دشمنى و پيروى كردن و سرپرست گزيدن
٦٤ ص
(٥٢)
4- تقواى الهى و عمل به دين اسلام
٦٤ ص
(٥٣)
5- رجوع به سنّت نبوى و سيره اهل البيت، عليهم السلام
٦٤ ص
(٥٤)
6- انكار نكردن غيبت
٦٥ ص
(٥٥)
7- نگه داشتن زبانها (تقيه و كتمان سر) و كمتر آميختن با مردم و عجله نكردن و تسليم بودن
٦٦ ص
(٥٦)
8- صبر و پايدارى و دعوت همديگر به صبر و مقابله با دشمن و ايجاد حفظ يا گسترش ارتباط با امام معصوم، عليه السلام
٦٧ ص
(٥٧)
9- رضايت كامل و تسليم بى چون و چرا در برابر اراده و خواست حضرت حق جلّ و عَلا
٦٧ ص
(٥٨)
نتيجه
٦٨ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٥ - سخنرانى حضرت آيت الله ناصرى

حجاز آمده بود، باز كردم ديدم بحرالعلوم مدنى كه يكى از علماى اهل سنت بود همين كاغذ را كه به‌دستش رسيده بود گذاشته بود داخل پاكت و يك نامه هم نوشته بود كه آسيد ابوالحسن شمائى كه رئيس مذهب شيعه هستيد جواب اين اشعار را بده و بگو امام زمان شما كجاست؟ خود ايشان به من گفتند من نامه را خواندم و ناراحت شدم. بلند شدم و نامه را به آسيد ابوالحسن دادم و ايشان نگاه كردند. گفتم آقا چه‌كنم؟ گفتند براى بحرالعلوم مدنى بنويس كه بيا تا امام زمان، عليه‌السلام، را نشانت بدهم، من بلند شدم و به اتاق خودم آمدم و گفتم اين چه حرفى است؟ او يك آدم عادى نيست و رهبر مثلًا صدها هزار نفر در حجاز است. به او بگويم بلند شو بيا اينجا تا امام زمان، عليه‌السلام، را نشانت بدهم و اگر آسيد ابوالحسن نتواند نشانش بدهد ديگر براى شيعه چيزى نمى‌ماند. داماد و پسرشان آمدند و جلسه گرفتيم، جريان نامه و جواب ايشان را به آنها گفتم. گفتند نه، ننويس. شب كه شد چهار پنج نفرى رفتيم خدمت آقا و نشستيم، دومرتبه گفتم آقا اين نامه را كه ملاحظه فرموديد؟

- بله نامه را ديدم.

- جوابش را چه بنويسم؟

فرمودند: مگر نگفتم؟ بنويس كه بلندشو بيا نجف تا امام زمان، عليه‌السلام، را نشانت بدهم.

هيچكس ديگر حرفى نزد. همه بلند شديم، آمديم و گفتيم آقا قاطع است بنويس. برداشتيم و نوشتيم كه آقاى فلان و با آن آداب و القابى كه بود شما تشريف بياوريد نجف تا امام زمان، عليه‌السلام، را به شما نشان بدهيم. نامه را داخل صندوق پست انداختيم. يك ماه و نيم، دو ماه كه گذشت داشتيم نماز مغرب را داخل صحن پشت سر آسيد ابوالحسن مى‌خوانديم كه يكى از خدمه آمد و گفت: آقاى ميرجهانى. گفتم: بله. گفت: دو نفر از حجاز به نام بحرالعلوم و پسرش آمده‌اند و مى‌خواهند خدمت آسيد ابوالحسن برسند.

وقتى اين را شنيدم مثل اين بود كه يك ظرف آب سرد روى سرم ريخته باشند كه ديدى چه شد؟ بالاخره اينها آمدند. دويدم و به آسيد ابوالحسن همان بين دو نماز گفتم آقا مدنى‌ها آمده‌اند.

فرمود كى گفت؟ گفتم: اين خادم مى‌گويد در خانه‌ام هستند. گفتند: صبر كن نماز تمام بشود. به او گفتم: فرمودند نماز كه تمام شد مى‌رويم ديدنشان. خادم دويد و من هم خانه خادم را بلد بودم، رفتيم و وارد خانه شديم. ديديم بله يك پيرمردى است و جوانى هم كه پهلويش نشسته آمده‌اند. دست آقا را بوسيدند آنجا نشستيم و بعد از تعارفات آقا فرمودند فردا شب براى شام به منزل ما بيائيد. بحرالعلوم مدنى گفت: آقا شما مرا شرمنده كرديد من مى‌خواستم خدمت شما برسم. فرمودند: نه شما زائريد الزائر يزور و لا يزار. ما بايد به زيارت شما بيائيم و فردا شب شما بيائيد مهمان من هستيد. گفتند خيلى خب.

شام را خوردند و بقيه كه رفتند دامادشان و پسرشان و من و بحرالعلوم و پسرش مانديم. آقا خادم را صدا زد كه چراغ را روشن كن. آن موقع كه برق نبود. چراغ را روشن كرد. آقا به بحرالعلوم و پسرش گفتند شما بلند شويد. بلند شدند. آسيد ابوالحسن جلو و آن دو نفر هم از عقب از خانه بيرون رفتند. آقاى ميرجهانى گفتند من و پسر و دامادشان به دنبال آنها راه افتاديم. آقا گفتند: شما ابداً حق نداريد بيائيد برگرديد. گفتيم آخر آقا شما در اين شب تاريك كجا مى‌رويد؟ گفتند به‌شما مربوط نيست و برگرديد و همه ما را برگرداندند. به درون خانه آمديم و ديگر جرأت نداشتيم برويم، نشستيم و منتظر اينكه حالا چه مى‌شود. نمى‌دانستيم كجا رفتند. حدود سه ساعت كه طول كشيد ديديم در مى‌زنند. بلند شديم، من دويدم و در را باز كردم، ديدم آسيد ابوالحسن خيلى منقلب است. وارد شدند وقتى بحرالعلوم به داخل آمد به او گفتم آقا چطور شد؟ گفت: استبصرنا شيعنا ما شيعه شديم. گفتم حضرت را ديديد؟ گفت: آرى، حضرت را ديدم. ما