ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - آبى ترين دريا
حال سيد بعد از حرفهاى زينالعابدين دگرگون شده بود و اصلًا يك كلمه حرف نميزد. او هم درمانده و پشيمان از طرح مسأله، مانده بود كه چه كند. صبح روز بعد مثل هر روز سيد از طواف صبحگاهى برگشت و بهعادت هر روز هم زينالعابدين قليان او را آماده كرد. امّا هنوز آن را جلوى سيد نگذاشته بود كه در زدند. صداى در كه بلند شد رنگ از روى سيد پريد و بوضوح منقلب شد. با شتاب ازجا برخاست و گفت: قليان را بردار و از اتاق بيرون ببر.
زينالعابدين جا خورد و پرسيد: منتظر كسى هستيد؟ چرا آشفته شديد؟
- آشفته نيستم. برو ...
- پس اجازه بدهيد در را باز كنم.
- نه ... نه خودم بايد بروم.
با عجله به طرف در رفت و آن را باز كرد. در آستانه در شخصى با لباس عربى ايستاده بود. سيد او را به اتاق دعوت كرد و او وارد اتاق شد و نشست. سيد مهدى با نهايت ادب و احترام درحاليكه دستهايش بشدت ميلرزيد جلوى در دوزانو نشست و به زينالعابدين كه متحير ايستاده بود اشاره كرد كه قليان را بيرون ببرد. او هم حرف سيد را اطاعت كرد و بيرون رفت. امّا به خودش اجازه نداد كه به اتاق برگردد و بداند اين شخص كيست كه سيد بحرالعلوم با آن همه ابهت و هيبت پيش روى او اينقدر خودش را كوچك و حقير ميبيند و بوضوح ميلرزد. چند دقيقهاى با هم حرف زدند آن هم آهسته و با نجوا و با آنكه فاصلهاى بين دو اتاق نبود، نميشد فهميد چه ميگويند تا اينكه آن شخص بلند شد. سيد مهدى هم با شتاب از جا بلند شد. دست او را بوسيد و او را تا جلوى در مشايعت كرد. زينالعابدين جلو آمد و ديد كه شترى جلوى در خانه خوابيده. سيد مهدى با احترام ميهمانش را سوار بر شتر كرد و شتر به راه افتاد. سيد در را پشت سرش بست و به در تكيه داد. رنگش بشدت پريده بود و پيشانياش خيس عرق بود. زينالعابدين بيش از اين طاقت نياورد، جلو رفت و پرسيد:
- شما حالتان خوب است؟ امّا جرأت نكرد بپرسد او كه بود و چه گفت.
سيد مهدى سرى تكان داد و گفت: بله خوبم. بيا اين حواله را بگير و برو نزديكى كوه صفا. مرد صرافى آنجا دكان دارد. حواله را بهاو بده و بگو هرچه كه در آن نوشته شده بهتو بدهد.
زينالعابدين حواله را گرفت. به خودش اجازه نداد با آن حالى كه سيد داشت بيش از اين سؤالى بپرسد. فقط گفت: من خيالم راحت باشد؟ شما حالتان خوب است؟
سيد كه دهانش خشك شده بود و بزحمت حرف ميزد با دست به طرف در اشاره كرد: بله ... برو ...
زينالعابدين فوراً از خانه بيرون رفت. تا كوه صفا راهى نبود. از دور دكان بزرگى ديد كه مرد ميانسالى بر در آن نشسته بود. جلو رفت و سلام كرد و حواله را بهدست صراف داد و گفت: استادم اين حواله را داده و گفته مبلغ آن را كامل و يكجا بدهيد.
صراف از جا بلند شد. حواله را گرفت. به آن نگاه كرد و آن را بوسيد و گفت: تنهايى؟
- بله تنها هستم.
- مبلغ اين حواله را نميتوانى به تنهايى ببرى.
- منظورت چيست كه نميتوانم تنها ببرم.
- ببين دستكم سه چهار نفر باربر ميخواهم!
- من كه سردرنميورم.
- بالاخره ميخواهى مبلغ اين حواله را براى استادت ببرى يا نه؟
- معلوم است كه ميخواهم.
- خب تو از عهده بردن اين بار برنميآيى همين.
- بار؟! مبلغ يك حواله را ميخواهم ببرم. نيامدهام كه پارچه و ...
- برو سه چهار مرد توانمند خبركن و معطل هم نكن. مبلغ حواله بسيار زياد است.
زينالعابدين با تعجب به بازار مكه رفت تا چند نفر باربر پيدا كند، در راه ناگهان ياد حرفى كه صبح قبل به سيد زده بود افتاد و ياد حرف سيد و مهمانى كه به خانه آنها آمده بود ...
باربرى در يك گوشه در سآيه ديوار كز كرده بود. زينالعابدين به طرفش رفت و گفت: پيداست از صبح بارى گير نياوردهاى كه زانوى غم به بغل گرفتهاى.
باربر جوان بلند شد و گفت: همينطور است.
- بيا برويم كه كار پربركتى برايت سراغ دارم. ولى نياز به سه نفر باربر ديگر هم دارم. ولى پولى همراه ندارم كه مزدت را بدهم. بار را كه به مقصد رساندى پولت را ميدهم.
بقيه در صفحه ٧٠