ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٢ - اگر آيينه نبود
و كلاغها هرچند قشنگتر
سياهتر.
سكوتت رساترين فرياد
و غيبتت ازل را به ابد پيوند مىدهد
ما در اين ميان
شمشيرت را بهانتظار نشستهايم
كه حكم كنى
كه دشمنانت را تيغ
و دوستانت را عشق.
محرابت كجاست
تا پيامبران اشارت كنند بشريت را به راستى.
منظومهها قافيه باز نام تواند
كتابها نام ترا ورق مىزنند و قلمها نام ترا در نوبتند.
در كدام مسجد نماز مىگذارى
كه ديريست كبوتران بىدانه ماندهاند
و زيبا نشستن را تجربه نكردهاند.
عصمت خالف خاندان توست
و تو، خالف خاندان عصمتى،
پيچ زلف تو صراط المستقيم ماست
تو پيداترين گنج پنهان مائى
اگر آينه نبود فهم تو غيرممكن بود
غبار آينه را تهمت بست
وگرنه زمانف ما بىامام نيست.
اگر حيا نبود
مىشكستند آينهها هرچه زشت را.
تو روزهدار قرنهايى
و تنها كسى كه بيشترين نماز را اقامه كرده است.
تو تنها شب نشين غم تنهائى خويشى
كه غصهات باران را آفريد
اگر كه اشك ما گرانبهاست، به حرمت باران توست
وگرنه شورى اشكهايمان را دليلى نيست.
اى بلند قامت
ظهورت قيامتى است
كه خفاشها هرگز
تصور اينهمه روشنى را نخواهند داشت.
اگر كه دير كنى
چراغها اميدشان تاريك مىشود
و دستها گره مىخورد بر زانوانف غم
خورشيد به اميد تو روشن است
و ماه به اميد تو مىچرخد
كه شايد ديگر خوف را از ياد برده باشد.
ما بزرگتر از قلبمان مىتپيم
چون تو، وارث آن ظهرى كه لالهها
مشقف عشق كردند
و آغاز شد خشم ستارگان با سياه چالهها.
نگاه مىكنى و مىگذرى
و ما همچنان
فرو مىرويم گريبانف غفلت خويش را
تو كشفف حقيقتى
تو آتش بس آشوبى
اشاره مىكنى و تاريخ تمام مىشود
سلام مىدهى و مىروى.