ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - اگر آيينه نبود
و نور واژهاى مىشود بىنور
پنجرهها ديوار مىشوند
و بصيرت را اسيرى مىبرند
زنجيرها طويل مىشوند و رودخانهها پر سنگ.
اگر كه نيائى
من گريه مىكنم اى بزرگوار
من هرگز كودكىام را نفروختهام
من در غربت
چون طفلى بازى مىكنم خيال ترا در كوچههاى شهر،
اى نور مرا با توست گفتگو
كه زالوها به تخت مىنشينند
و شب ماه را مىبلعد.
بلند نيست شب بىتو بودن
عمر ما كوتاه است
زبانمان چربف شيطان است
وگرنه دوست، نشانىات را به ما مىداد.
اگرچه كفشهايمان آلودهست
و ابليس خشنود
امّا بىنصيب باد، قلبى كه بىتو آب خورد.
فراموشى هديه دشمنان توست
تا بشريّت را به خنده فريب دهند.
ما چراغانى مىكنيم يادت را
تا پادشاه شهر كوران بداند
كه چشمهايمان را فرشى ساختهايم
تا هر چشمى چراغى باشد بر مقدم ظهور تو
و در چراغانىات مىزدائيم ياد خويش را.
هر روز روزف تولد توست
و هر كه بىتو قدم زند
كوچهاش بنبست است
و مسيرش تبآلود.
اگر كسى نيست ميان غلامانت كه شعر بدوزد بر بلنداى قامتت
من فداى تو مىشوم،
هرچند، غلام تو خود معشوق شعر ماست.
كدام سقف
آسمان را سقفى نيست
معمار تمنّايت چنين خواسته است
تا فرشتگان هر روز
زمين را خيره شوند
تا ذكرشان قبول گردد.
اگر كه دير كنى
پرستوها بال مىريزند
و كركسها درختها را فتح مىكنند
مارها تخمريزى مىكنند
زمستان طولانى مىشود
و يتيمان بىپناه
اگر كه دير كنى
فرصت نمىدهند هواى صاف را
دود جاى ابرها را مىگيرد
و ديگر بغضى نمىتركد
آب را مىبندند
و زخم مىشود احساس
درد زياد مىشود و بىدردى زيادتر.
اى سكوت بلند
كلاغها هرگز، صدايشان رسا نخواهد بود
قنارىها هرچند در قفس
امّا قنارىاند