خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٩٨
استوار نماندهام؟ مرا مىگذارد روبروى همهى ذراتى كه نمىدانند چرا من از آنها برترم و نمىدانند چرا براى من آفريده شدهاند، بعد از من مىخواهد كه روبروى همهشان- كوه و دريا و بيابان- فرياد بزنم: «بله»، آن هم وقتى كه خودش مىداند من زير اين بار مىشكنم و تاب نمىآورم: «
لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»
شايد كل ماجرا همين است. همين گفتن و بار بر دوش گرفتن، تاب آوردن، شكستن و بعد دوباره برخاستن. دوباره «امانت»! اگر همهى ماجرا اين است،، پس تسليم!
لبيك مىگويم. همانطور كه همهى پدرانم گفتند. من فرزند همانهايم.
فرزند شانههايى كه تاب آوردند يا تاب نياوردند.
فصل چهارم: پيش از طواف
من با چرخيدن خيلى آشنايم. همهى عمرم را چرخيدهام. دور آدمها! اشياء! دور هر كس و ناكسى! دور خودم! دور خودم! ولى با اين يكى اصلًا آشنا نيستم. دور تو هيچ وقت نگشتهام. اين طور ناگهانى و بىمقدمه: چطور هم قدم فرشتگان عرشت، دورت بگردم؟ چطور در همين چند لحظه مهلت، اين روح دور دور را بياورم نزديك و بگذارمش در مدار؟
حالا گيرم كه نزديك شدم، نزديك دستهاى مهربان تو، با اين قابليت لعنتى چه كار كنم؟
اين كاسهى كوچك و حقير قابليت من، اندازهى چند قطرهى باران بيشتر جا ندارد. چه فرقى مىكند زير آبشار ايستاده باشم يا در مسير جويبارى باريك؟ با اين ظرف تنگ و حقير، هر جا بروم آسمانم همين رنگ است.
سهم من از بارشهاى عظيم، از آبشارهاى بزرگ، فقط حسرت خواهد بود.
اين چه توقعى است كه از من دارى؟