خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١١٦
لطفى كه تنها از پسر مريم بر مىآمد.[١]
چه دوست داشتنى است ليلت اين مرد! آدم دلش مىخواهد بپرد دستش را ببوسد. كاش من پترس او بودم ... لوقاى او ... شمعون او .... حوارى او ...
ولى نيستم. من يوحناى مسيحى هستم كه پاى حوارى نمىشويد ... كه دست حوارى مىبرد.
مرد را به جرمى آوردند. چشمش به مولا افتاد. از دوستان بود. از آنها كه هر روز دامن عبايش را مىبوييدند. جُرم، جُرم است. شمشير را بالا برد. دست مرد بر زمين افتاد؛ خون چكان. مرد آن را با دست ديگرش برداشت.
«ابن الكواء» دشمنى است در انتظار فرصت. جلو مىآيد. با نگاهى پر از رحم، پر از دل سوزى مىپرسد: «دستت را كه بريد، مرد؟» مرد كه دست خون چكان خودش را با خويش به خانه مىبرد، بريده بريده در ميان گريه مىگويد: «دستم را شجاع مكّى بريد، با وفايى بزرگوار ...»
- دستت را بريده؛ تو باز به اين نامها او را مىخوانى؟
- چرا نخوانم؟ چرا نگويم شجاع مكّى؟ چرا نگويم بزرگوار با وفا؟
ابن الكواء! عشق او با گوشت و خونم آميخته است.[٢]
من يوحناى مسيحى هستم كه دست را مىبُرد، دل را مىبَرد. من به شمشيرش بوسه مىزنم حتى اگر لبهاش زبانم را ببرد؛ ولى انصافاً ليلت! اين مرد آيا باور كردنى است؟ از اين حرفهاى عجيب آيا مىشد آن شب براى جان گرسنهى تو لقمهاى گرفت؟
من آن شب از اين كه چشمهاى تو انكارم كنند ترسيدم. ديدن انكار در چشمهاى دوست زخم بدى است؛ نيست؟ مسيح من، سخت گيرتر از آن بود كه تو حتى باورش كنى. گيرم كه تو از لرزش صادقانهى صداى من او را
[١] - انجيل يوحنا، شماره ١٣
[٢] - بحارالانوار، ج ٤٠، ص ٢٨٢- ٢٨١ و تفسير فخر رازى ذيل آيه ٩ سوره كهف