خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٦٢
مىگويد «پيش از آن كه بروم، سؤالى بپرسيد»[١]. ما مىخنديم «سؤال؟» كى حوصله دارد چيزى بپرسد. ما همه چيز را مىدانيم. ما اين قدر با اين خاك پست هم عيار شدهايم كه همه فراز و فرودهايش را مىشناسيم. همه تپهها و درهها را. مرد مىپرسد «مگر همه جهان همين خاك است؟» مىگوييم «براى ما، بله» و تا بخواهد چيزى بگويد مىخنديم. يكىمان به مسخره مىگويد «تو اگر دانايى موهاى سر من را بشمار» و چشمهاى مرد به اشك مىنشيند.
مرد، خبر بزرگ است. نباء عظيم.[٢] و ما عادت داريم خبرهاى بزرگ را تكذيب كنيم و دل ببنديم به خبرهاى كوچك. به اين كه امروز چى ارزان شده؟ يا در كدام اداره ميز مىدهند يا ... ما خبر بزرگ را تكذيب مىكنيم.
على را. نبأ عظيم را باور نمىكنيم و على مجبور مىشود نفرينمان كند. چه نفرينى. خدايا مرا از اينها بگير. از اين بالاتر، نمىشد چيزى گفت. مردمى كه بودن او را نمىفهمند، بايد به نبودنش گرفتار شوند. مىگويد «خدايا من از اينها خستهام، اينها از من. مرا از اينها بگير»[٣] و ما تا ابد، در تاريكى بعد از اين نفرين دست و پا مىزنيم.
[١] - نهج البلاغه، خطبه ١٨٩
[٢] - سورهى نباء( ٧٨): آيه ٢.« عَمَّ يَتَساءَلُونَ* عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ»
[٣] - نهج البلاغه، خطبه ٢٥