خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١٣٠
بهشت آيا بعد از اين قدم است يا خود اين قدم؟
مىترسيدم كم بياورم. مىترسيدم تا پايان راه صبورى نكنم. پا برداشتم و بهشت ديدن، دورم حرير بست. جوى شد، درخت، سايه، تخت. بهشت شنيدن، آواز خواند و بهشت رفتن! كى دلش مىخواست بماند؟
... روى پل هر قدم، يك انتخاب بود و پل تا ابديت ادامه داشت.
فكر كن تو دارى جان مىكنى آن جا، در ورطهى آن انتخابها، در لرزهى آن قدمها؛ شوقت را نفس نفس مىزنى؛ پشيمانىهايت را گريه مىكنى. بعد بفهمى بعضىها دستشان را دادهاند به كسى كه بلد راه بوده است و كسى خيلى از راه را نرم، رهوار، بى ترديد، بى التهاب بردتشان، حالت گرفته مىشود. نه؟
بى قانونى! فكر كردى اقلًا ديگر توى اين راه؟ ... و عشق اين جا قانون است و عشق مجاز است براى يك شبه رفتن. براى نرم و بىترديد رفتن.
فقط مىماند همين كه دستى را مىگيرى بلد راه باشد. فقط مىماند همين دست كه يك جورى بايد داد دستشان.