خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١٤
نعلينهايش را پوشيد. زن پرسيد؟ «چيزى جا نگذاشتى؟» نه، هيچ چيز جا نگذاشته بود. همهى روحش را داشت مىبرد. همهى آن چه داشت را كف دستهايش گرفته بود و مىخواست بدود.
زن دوباره پرسيد: «چيزى جا نگذاشتى؟» زن خودش را مىگفت كه داشت جا مىماند. توى آن خيمه، وسط صحرا، پشت تپهها! مرد ايستاد.
شانههاى زن را گرفت. گذاشت عشقى كه در چشمهايش نشانده بودند بپاشد روى صورت زن. چشمهاى زن درخشيد، از همان عشق. مرد گفت:
«آزادى! تو را طلاق مىدهم. همهى مهرت را مىدهم. اين مردان، تو را به قبيلهات باز مىگردانند؛ چون من دارم مىروم.»
زن ردايش را گرفت: «تو بروى همراه پسر پيغمبر و من جا بمانم؟
مىآيم!» راه افتادند. دوباره با هم. شانه به شانه. به هم فكر نمىكردند؛ با هم به او مىانديشيدند. صحرا ساكت بود و فقط صداى چهار قدم مىآمد.
زن پرسيد: «وقتى رفتى آقا چه گفتند به تو؟» شايد منتظر شنيدن وعدهاى بود. غنيمتى، بهشتى كه به مرد گفته بودند. تارهاى مرد از شوق لرزيدند:
«گفتند سرت در راه ما بريده خواهد شد!»
زن در شگفتى نماند. چيزى نپرسيد. زن مىفهميد. عشق را مىفهميد.
او بگويد سرت در راه ما بريده خواهد شد. دليل، كافى بود. براى همه چيز؛ براى سر از پا نشناختن؛ براى آن همه بىتابى. دليل، كافى بود.
هر چه گشتم، براده پيدايش نبود. مرد شده بود براده يا براده تمام مرد شده بود؟ نمىدانم. من عزادار راه سوم بودم كه از دست مىرفت. راه خوب بودن و با حسين نبودن. راه با حسين بودن و همه چيز را نباختن. با هر گامى كه آن دو تا برمىداشتند راه سوم بيشتر از دست مىرفت. خط موازى