خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٢٨
مبادا ...»[١] پنبههايى براى گوشها! پند.
نشسته بود. قرآن مىخواند. دور شدند. از دورها با حيرت نگاهش كردند. پيش رفت. پس رفتند. صدا كرد. پنبهها را فشردند. دلش گرفت: «آه اگر مىدانستند اين افسون، با آنها چه مىكند» عجيبترين ساحر كه به مردم التماس مىكند. مردمى كه طعم مسحور شدن را نمىدانند.
اويس! من سالها است ورد را مىخوانم. انگار نه انگار. تكان نمىخورم. هيچ نمىشوم. كاش خودش مىخواند در گوشهايم. خودش را مىخواهم.
حالا انگار كن تمام پنبههاى ممكن را در گوشهاى من فشردهاند، يعنى صورت معصوم كسى نيست كه مرا وادارد هر چه هست بيرون بريزم و سرا پا گوش، روبه رويش بنشينم؟
مرد جلو مىرفت. او پىاش مىآمد. مرد قدم تند مىكرد. او باز مىآمدد. مىآمد و مىگفت. با تمثالى كه پيش من است مرد بايد رسول باشد و او كه دنبال مىرود مريدى! ولى نيست. مرد، مشرك است. و او كه حرف مىزند و پىاش مىآيد، رسول است. رسول مكه!
همراهش مىرود. تا كجا؟ تا در خانه. مرد مىرود تو. در را مىبندد و از
[١] سيرهى ابن هاشم ج ١ ص ٢٧٠