خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٧٨

لحظه زانوانم شكست و خاك را لمس كرد و خاك را لمس كردم. ذرات خيره خيره مرا مى‌پاييدند. نفس در سينه هستى حبس بود. افتاده بودم آيا؟

تمام بود؟ رد شده بودم يا هنوز نمايش دنباله داشت؟ زانوانم را آهسته از خاك جدا كردم. دوباره برخاستم و بار هنوز آن جا بود؛ روى شانه‌هاى ترد من! عجيب بود؛ تا ايستادم نيشخندها محو شد، نفس‌ها آزاد شد و ذرات فرياد زدند: «تبارك الله احسن الخالقين!»[١] فريادشان از صداى شكستن استخوان طاقت من زير ثقل بار بيش‌تر بود.

من گيج بودم. كجاى اين منظره رقت آور اين همه با شكوه بود كه بر چشم‌ها و لب‌ها حيرت و تحسين نشسته بود؟ عجيب بود كه تو دوباره گفتى: «بيا!» عجيب بود كه دوباره گفتم: «لبيك!» و باز مثل مورچه‌اى زير سنگينى نانى بزرگ‌تر از دهان خودش، افتادم و برخاستم. باز همهمه شد؛ باز گفتند: «

تبارك الله!

» من لاى همهمه‌ها صدايت را شنيدم كه به همه شان گفتى «اين بود آنچه مى‌دانستم.» و گيج‌تر شدم. افتادنم را مى‌دانستى يا برخاستنم را؟ نقش اول نمايشت همين بود؟ همين كه با اين كه مى‌دانم كه مى‌شكنم بار را بر مى‌دارم؟ همين كه مى‌افتم و باز برمى‌خيزم؟ همين كه با تن نحيفى كه هيچ تناسبى با كوه ندارد مى‌گويم لبيك؟ همين شكوه رنج سترگ من؟

تماشاچيان هنوز نشسته‌اند؛ درست همان جا؛ ولى من صحنه را سال‌ها است ترك كرده‌ام ... گريخته‌ام. آخرين بارى كه افتادم روى خاك ديگر برنخاستم. تو مدام صدايم مى‌كنى كه بيايم جلو ... كه اين صحنه را تمام كنم؛ ولى من ...


[١] - سوره‌ى مؤمنون( ٢٣): آيه ١٤« فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»