خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٥٠

چشمهاى خيس على باز كرده بود، روى مردى كه جانش و برادرش را از دست داده بود.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بر همين ديوار و شنيده بود همسايه‌ها بلند، طورى كه بشنود، مى‌گويند: على! او را ببر جايى دور از شهر، گريه‌هايش نمى‌گذارد شب بخوابيم.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بر همين ديوار و به بلال كه ساكت و محزون آن پشت ايستاده بود، گفت: «دوباره اذان بگو، من دلتنگم».

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى على باز كرده بود كه مى‌آمد تا براى سالهاى طولانى خانه نشين باشد.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و گفته بود «نمى‌گذارم ببريدش».

ايستاده بود درست پشت همين در تكيه داده بود درست بر همين ديوار كه ...!