خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٨٨
گفت: «با ما مدارا مىكنند! باور كن.» گفتم: «هيچى نگوييم؟ همينطور برويم تو؟» گفت: «فقط سرت را بينداز پايين و برو تو! به زبان بيابان نشينى، اين يعنى اذن دخول!»
سرش را انداخت پايين و با پاهاى برهنهى از شوق لرزان دويد طرف حرم. خادم كفش دار زد به شانهام: «نمرهى كفشِتو بگير. حواست كجاست؟»
گفتم: بيا سلام كنيم.
«سلام بر تو اى حجت خدا در زمين
سلام بر تو اى صديق شهيد
سلام بر تو اى جانشين خوب و نيكو»[١]
شبان ايستاده بود و طورى غريب، به كلماتى كه از دهانم مىآمدند نگاه مىكرد. طورى غريب! طفلكى، نمىفهميد. حرفها به زبان او نبود.
نگاهش كردم تا شايد او هم سلامها را تكرار كند. هنوز مات بود ... در من؟ يا كنارم؟ نمىدانم! دست روى سينهاش گذاشت: «السلام عليك دوست! سيدى مولاى مهربان!»
ايستاديم گوشهى ديوار آينهاى. گفتم: «حالا بايد زيارت نامه بخوانيم.» رفتم مفاتيح بياورم. با من نيامد. ماند. همان جا پوستينش را انداخت كف زمين. نشست. سرش را گذاشت به ديوار. زل زد به ضريح.
مفاتيح در دستهاى من باز بود. گفتم: «بگو سلام بر تو اى نور خدا در تاريكىهاى زمين!».[٢] نگفت. ناگهان با لحن زنى غمگين كه كسى اش مرده باشد نوحه كرد: «از آن بالا بالا ما را انداختند پايين![٣] آقا. تاريك بود، چه جور. آن پايين را مىگويم. چشم، چشم را نمىديد. مثل اتاق كه تاريك باشد، نه! مثل شب رودخانه؛ شايد هم مثل رودخانهى يك شب. غليظ!
[١] - زيارت امام رضا عليه السلام
[٢] - زيارت امام رضا عليه السلام
[٣] - سورهى بقره( ٢): آيهى ٣٨« قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً»؛ گفتيم همگى از بهشت فرود آييد