خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١٢١

ما هنوز چشممان به خاك بود. سر خم كرده بوديم تا نگاهمان در هم نياميزد. او آن بالا بود؛ بى ردا، بى شمشير.

ليلت! اگر اين جمله را كتاب تاريخ ننوشته بود، من غلط مى‌كردم كه بنويسم. ناگهان دست بر محاسن خود زد. هاى‌هاى گريست: «كجا رفتند برادران من كه در راه حق جان سپردند؟ كجاست عمار؟ كجاست ابن تيهان؟ كجاست ذوالشهادتين؟ كجايند آدم‌هاى مثل آن‌ها كه بر عزم‌هايشان استوار بمانند؟»[١]

ما بوديم و آن‌ها نبودند. ما بوديم و حواريين او نبودند. عمار نبود؛ ابن تيهان نبود؛ مالك نبود. همه را پيش از او كشته بوديم. نه اين كه فكر كنى مى‌خواستيم خيانت كنيم، نه! تنهايى او را مقدس‌تر مى‌كردو ما مردم مقدسى بوديم. بعد چشم از چشم‌هايمان گرفت. نفس راحتى كشيديم. سر بلند كرديم. فكر نكن سرش را خم كرد. نه، بالا را نگاه مى‌كرد. دعا مى‌خواند. ما همه گريه كرديم.

مى‌دانى ليلت! ما دعا خواندنش را دوست داشتيم. كاش فقط دعا مى‌خواند. كاش چشم‌هايش خنجر نداشت. كاش ملامت نمى‌كرد. كلمه به كلمه دعايش را حفظ كرديم تا هر هفته، هر ماه بخوانيم. باور كن ما مردم مؤمنى هستيم.

صليب آماده بود. او آماده بود. ما به تماشا ايستاده بوديم. دست‌هايش را گشود تا براى آخرين بار به آغوشش بخواندمان: «چيزى بپرسيد پيش از اين كه از دستم بدهيد.»[٢]


[١] - همان

[٢] - نهج البلاغه، خطبه ١٨٩