خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١٢٠

به پا كرديم. از آتش نه، از آن‌ها كه در آتش مى‌سوختند ترسيد. قدم برداشت.

از سكويمان بالا رفت. هلهله كرديم: «سياست نمى‌داند!»

صليب آماده بود. او بر سكو بود. پيراهنى از پشم بر تن داشت؛ ردايى. بند شمشير و نعلينش از ليف خرما بود. پيشانى‌اش چون زانوى شتر پينه داشت.[١] آن بالا ايستاد؛ رو به رويمان؛ چشم در چشم: «مردم، من پندهاى همه‌ى پيامبران را به شما رساندم. آن چه را بايد گفت، گفتم. با تازيانه‌ام ادبتان كردم؛ اما پند نگرفتيد. هر جور كه خواستم به پيشتان برانم پيش نرفتيد. به هم نپيوستيد. شما را به خدا! آيا در انتظار پيشوايى غير از من هستيد كه راهتان را هموار كند و شما را به حق برساند؟»[٢]

و ما در انتظار پيشوايى غير از او نبوديم و فقط او را مى‌خواستيم؛ او را.

بيش از آن كه بايد مى‌خواستيمش! در چشم‌هايش خنجرى بود كه وجدانمان را تيغ مى‌زد. چشم از او گرفتيم. به زمين خيره شديم؛ به خاك.

مثل هميشه به خاك!

شمشيرش را از كمرش باز كرديم. گفتيم: «حكميت» نه اين كه فكر كنى شمشير او بر زمين افتاد، نه! ما مردم مقدسى هستيم. آن را روى دست گرفتيم. داديم مرصّع نشان كنند. نگين بزنند تا به ديوار بزنيم. ببوسيم؛ متبرك شويم.

صليب آماده بود. او بى‌ردا، بى شمشير ايستاده بود. هلهله كرديم:

«بجنگ!» او به جاى خالى شمشيرش خيره ماند. زمزمه كرديم: «مى‌ترسد، جنگ نمى‌داند.» گفت: «برادران من كه خونشان در صفين ريخته شد زيانى نكردند؛ چون چنين روزى را نديدند تا جام‌هاى غصه را سر بكشند و از آب گل آلود اين گونه زندگى بنوشند.»[٣]


[١] - نهج البلاغه، خطبه ١٧٧

[٢] - همان

[٣] - نهج البلاغه، خطبه ١٧٧