خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١٢٢
فكر نكن كه دلمان نمىخواست به آغوشش برويم. مىخواستيم؛ ولى آن جا، در آغوش او، بوى عجيبى مىآمد كه بوى خاك نبود. ما بى بوى خاك نفسمان بند مىآيد. ليلت ما مجبور بوديم. مىفهمى؟ مجبور بوديم.
آغوش او هنوز باز بود. آن بوى عجيب مىآمد. ما همه كبود شده بوديم.
خاك مىخواستيم. حالمان را نمىفهميديم. سه دسته شديم: «قاسطين، مارقين، ناكثين». سه ميخ!
ناكثين دست هايش را به صليب كوبيدند. خون فواره زد. از دلش يا دست، نمىدانم. درست نميديدم. تقصير خودش بود. چرا هر وقت ما را مىديد آغوش مىگشود. ما دوست داشتيم تصوير او را همان طور روى آغوش باز براى خودمان ثابت نگهداريم. براى همين ميخها را زديم.
مصلوبش كرديم. او را دوست مىداشتيم.
آخ، فكر نكنى مردم حق ناشناسى هستيم. همان لحظه كه با يك دست ميخ سوم را مىزديم، با دست ديگر از او تصوير مىكشيديم؛ شمايلى طلايى. همه بر گردن هايمان آويختيم تا هر روز به لب بگذاريم. ببوسيم شمايلش را؛ نامش را ...
تمام شد. همه چيز تمام شد. او مصلوب بود. ماهمهمه كرديم: «الله مولانا على!»
ليلت! نامهاى كه باز روى ميزم تا ژانويهى بعد مىماند تمام شد. كاغذم خيس خيس است. راستى باز هم بگويم: «كريسمس مبارك!»