خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٢٠
مىخورد و فرو مىريزد. باز كف دستى از آب و آب فرو مىريزد. كنار نهر، تشنه ماندهايم و آب امشب سر جرعه شدن ندارد. منتظر قدمهاى توست و منتظر تصوير عشق. امشب تنها اميدى كه براى سيراب شدن هست، مشكى است كه بايد پاره شود و آبش بريزد روى خون دست بريدهاى و دندانى و چشمى. وگرنه همهى قهرمانان را آب برده است و هيچ نياوردهاند و نماندهاند.
امشب هفتمين شب است. شب عطش. و ما بد جورى به تو نياز داريم. نه به شمعى كه در سقاخانهاى روبهروى تمثالت بگذاريم. نه به سبزىخوردنهاى سفرهاى كه لابد سمبل رداى تواند. نه! ما امشب به قامت رشيد خودت نياز داريم! خود خودت! به دستهايت كه باز علم بگيرند. به بازوانت كه تكيه گاه شوند. به گريهات پيش حسين عليه السلام به اينكه بگويى:
«جان برادر ديگر طاقت ندارم بگذار بروم». به رفتنت. به رسيدنت به نهر آب. به كف آب پركردنت. به تصوير عشق ديدنت. به آب خالى كردنت. به مشك پر كردنت. به دستهاى قلم شده. به چشمهاى خون آلود. به مشك تير خورده. به آن كمر كه پيش پاى تو بشكند. ما امشب به همهى اينها نيازمنديم. چون امشب، شب عطش است. مشكهاى آب هستند. درياها موج مىزنند ولى امشب، شب عطش است و ما به مشكى نياز داريم كه با دندان گرفته باشند و تير بخورد. قحطى عشق است. بگو به برادر كه عمود خيمه ات را بر ندارد. بگو كه مىخواهيم برويم سر به عمود بگذاريم و تمام دلتنگىهامان را براى قامت «مردى كه نيست» گريه كنيم!