خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٥٤

آدم‌هايى كه بين مغازه‌ها و تاكسى‌ها لول مى‌خوردند خيره شدى. گفتى:

«هيچى يادشون نيست. انگار نه انگار. روح لخت را با خودشان راه مى‌برند.» گفتم: «چشم، زود اهلى مى‌شه. راحت مى‌شه رامش كرد. به هم عادت كردن.»

صدايت ضعيف شد. زمزمه‌اى شد كه لاى بغضى گير افتاده باشد: «ولى من هنوز مى‌بينمش. هنوزم عادت نكرده‌ام. هيبت لعنتى! پشت هيچى نمى‌شه قايمش كرد. هر چى مى‌اندازى روش مى‌ره كنار.»

گفتم: «منم خسته‌ام. مى‌شه كارى كرد؟»

اتوبوس آمده بود. با صف رفتى جلو و از آن جلو داد زدى: «يه چيزايى شنيدم.» دويدم پى‌ات ولى از پله‌ها رفته بودى بالا. صبر كردم تا پنجره را باز كردى و سرت را آوردى بيرون. گفتى: «من و تو كه عادت نمى‌كنيم، بايد بريم دنبال لباس. چيزى كه بپوشاندمان.» گفتم: «نشونى دارى؟» گفتى:

«فقط يك اسم.» خواستم باز بپرسم. اتوبوس رفته بود. كتابها را توى دستم فشردم. فقط يك اسم!

زنى كل مى‌كشيد. دف مى‌زدند. نواى هلهله مى‌آمد. آواز هماهنگ زنان. رسيده بودم كنار خانه گلى. پشت داده بودم به ديوار داغى كه هرمش داشت ذره ذره بغض منجمدم را آب مى‌كرد. با خودم فكر مى‌كردم كاش تو هم بودى. كاش با كتاب‌هاى من آشتى مى‌كردى و مى‌شد از راه آن كلمه‌ها تو را هم اين جا آورد.

ناگهان ديدمت كه كنارم ايستاده‌اى، پشت به همان ديوار. ريز خنديدى:

«ما هم او مديم ديگه، هر كى از راه خودش. تو با كتاب‌هات، ما با عشق. فكر كردى همه چى فرمول داره؟» گفتم: «عروسيه!» گفتى: «جانم فداى داماد بى زره.»