خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٥٦

- خانم اين يادگارى بود!

- اين را براى شب عروسى‌تان ...!

- لباس ديگر كه نداريد. همان پيراهن كهنه قبلى؟ مگر مى‌شود؟

- بگذاريد بروم دنبالش، خانم! عروس با لباس كهنه شگون ندارد.

بگذاريد ...

من و تو فقط مرد را مى‌ديديم. زخم عميق عريانى و شرم سال‌ها نفس كشيدن بى تن پوش را كه آهسته از صورتش محو مى‌شد. آن دورها دف مى‌زدند. هلهله مى‌كردند. مرد لباس را به صورتش چسباند. من و تو طاقت نداشتيم بعد از آن لحظه را ببينيم. من و تو از لرزه هيجان كبود شده بوديم.

من و تو، از همه سال‌هاى پيش، حتى از اولين لحظه، انگار عريان‌تر شده بوديم. من و تو دست‌هايمان را حلقه كرديم دور خودمان، دور روحمان، و به خود پيچيديم. مرد از كوچه دور شد. من و تو مثل تكه سنگ‌هاى سردى روى خاك ولو شديم. درست مثل روز اول. حتى هم ديگر را نمى‌توانستيم نگاه كنيم. زنان شعر مى‌خواندند:

«فسرن جاراتى بها انّها

كريمة بنت عظيم الخطر»

هنوز سنگينى هواى گرفته سالن سمينار توى سرم بود. خواستم از آب سردكن كنار پياده رو يك مشت آب بپاشم به صورتم، صداى تو از پشت از جا پراندم: «خسته نمى‌شيد شماها! هى حرف، هى سخنرانى. بيا سينه‌اى بزن، نوحه‌اى دم بگير.» خنكاى آب، سنگينى هوا را آهسته از صورتم شست. گفتم: «باز ما به هم رسيديم. عجيبه. نه؟» كتيبه بلندى را كه دستت بود باز كردى و سرش را دادى به من: «مال روضه‌ى فردا شبه، بايد ببنديم بين اين دو تا تير چراغ.» پرسيدم: «هنوز اميدوارى؟» براق شدى تو چشم‌هام: «ما هر دو تا ديديمش. مردى كه از كوچه رفت، گرفته بود. واقعاً