خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١١٨
ديوانهاند و آنها ديوانهى چيز بزرگى هستند.»[١]
و باز گفت و گفت و گفت. همام چون صاعقه زدهاى بيهوش شد.
خشك شد!
مجسمه شد!
... و مرد!
دم مسيح تو، كبوتر گلى را جان داد. دم مسيح من، جان آدم گلى را گرفت.
چه شباهتى!
از من نپرس چرا او با انسان چنين مىكند؟ از من نپرس چرا او معلم تكليفهاى سخت، امتحانهاى شاق و جريمههاى بزرگ است؟ دست روى دلم نگذار. دلم زخم است. زخم تنهايى شاگردى كه زير نگاه غضبناك معلم سخت گيرش، عاشقانه از شوق مىلرزد.
او پنهانىترين لايهها را هم زلال مىخواهد. او كوچكى روحم را جريمه مىكند، حتى اگر هزار ركعت نماز همراه آورده باشم. وقتى عيساى انجيل متى نصيحتم مىكند، كودك مىشوم. همه چيز ساده و كودكانه مىشود.
مهربانانه بايد همه را دوست بدارم. با يك اعتراف از گناهانم پاك مىشوم؛ شاد مىشوم. مىتوانم از شادى برقصم.
روبه روى كتاب خطبههاى او، ناگهان بزرگ مىشوم. او ناگهان تمام شادىهاى حقير كودكانه را مىگيرد. همهى سختىهاى شگرف، رنجهاى ژرف و اندوههاى سترگ را در كولهام مىريزد. من بايد از غم خلخالى كه در
[١] - همان