خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٢٥
ارادت. حرفش را مىبرند. سينه به سينه.
به جنگ مىرود. فوج فوج مىآيند. شمشيرها دورش. اسبها پىاش.
سواران گرداگرد. فقط يك بار در احد تنها مىشود. كمى بعد درست مىشود. همه چيز پر از ابهت. مجد. عظمت. فتح مىكند. پيش مىرود.
اما ١٣ سال جايى كم بود. اين فقط پيامبر مدينه بود.
اويس! من بخشى از او را نداشتم. درد است نه؟ تمام اين سالها من فقط نيمى از او را داشتم. خودش كه نه. بويش كه نه. صدايش كه نه. تصوير ساخته. آن هم نيمه!
كجا هستند؟ پارههاى آن ١٣ سال كجا هستند؟ بايد همه را پيش هم بگذارم. من او را مىخواهم. كامل. بايد پارهها را پيش هم بگذارم:
كعبه در ميان است. دوربتها دارند مىگردند. همه. سه نفر ايستادهاند.
جدا از جمع. خم مىشوند. فقط سه نفر. راست مىشوند. به خاك مىافتند.
راست. خم. خاك. فقط سه نفر.
همه بر مىگردند. دايره مىزنند دورشان. حيرت، بعد خنده. از فرط خنده به زانو مىافتند. دست روى دلها. طعنه مىبارد. از تمام دايرهى آدمها. سه نفر باز خم مىشوند. كلمه دهان به دهن مىچرخد: «محمد است» و فقط دو نفر پشت سرش: «يك زن و يك كودك». حقيرترين آدمها در جامعه جاهلى: «زنى و كودكى!» تنها گروندگان به او![١] چه منظرهى مسخرهاى است. اين لطيفه جان مىدهد براى خنديدن. براى بازگو كردن در هر مجلسى. براى ريسه رفتن. كلمه آهسته گفته مىشود: «ديوانه!» زمزمه مىشود. مىپيچد و تكرار مىشود. ديوانه! و نه اين كه تهمتى است. باورى
[١] - ترجمهى تاريخ طبرى، ج ٢، ص ٢١١