خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١٣

صدا كرده! تو ترديد مى‌كنى؟» نعلين‌هايش را پوشيد. نيمى از روحش را در گرماى خيمه، پاى سفره، رو به روى زن جا گذاشت، و نيمه‌ى ديگر را در شب صحرا تا پشت تپه‌ها با خويش برد.

براده از ميان شقه‌هاى روح بيرون جسته بود؛ كودكانه بالا و پايين مى‌پريد؛ دور خودش مى‌چرخيد؛ و بر نعلين‌هاى مرد كه به سمت تپه مى‌رفتند بوسه مى‌زد.

من نگران بودم. دلم توى خيمه بود. من مى‌خواستم هنوز به سمت كوفه دو راه باشد. براى رفتن، براى پيوستن، دو كاروان باشد؛ ولى نبود.

ديگر نبود. خط موازى به سمت ديگرى قوس پيدا مى‌كرد.

براده مى‌خنديد و من مدام مى‌پرسيدم: «يعنى نمى‌شد موازى بمانى؟

... بمانم؟»

زن پشت تپه‌ها، فانوس را بالا گرفته بود و انتظار مى‌كشيد. صداى نرم قدم‌هايى روى سكوت بيابان موج مى‌انداخت. سايه‌ى مرد به تصوير واضحى تبديل شد و بعد به خودش. زن خيلى زود فهميد. بعد از اين همه سال نمى‌شد چيزى را پنهان كرد: «چشم‌هايش! در چشم‌هاى مرد، چيزى مثل عشق مى‌درخشيد.»

بيابان سرد بود. مرد نمى‌لرزيد. كودكانه از شوق پر بود: «آقا را ديدم! گفتند با ما بيا! اسبم كجاست؟» روى پا بند نبود.

همه‌ى مردان را صدا زد: «ميخ‌هاى چادر مرا بكنيد. خيمه‌ام را ببريد پشت تپه‌ها، همه آزاديد! برويد به خانه هايتان. من دارم مى‌روم. آقا صدايم كردند. بله. برويد ديگر. اسب من را هم بياوريد. زن! شمشير مرا نديدى؟»