خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٨٧
شست.»[١]
كفشهاى من و پاهاى برهنهى او، هر دو به صحن رسيديم. گفتم: «تند نرو! بايد اول اذن دخول بخوانيم. اجازهى ورود بگيريم.» پاهاى عريانش از شوق رفتن لرزيدند. مبهوت نگاهم كرد. گفتم: «من مىخوانم تو تكرار كن:
آيا به من اجازه مىدهيد اى فرشتگان مقيم در اين درگاه؟
آيا به من اجازه مىدهى اى رسول خدا؟
آيا به من اجازه مىدهى اى آقا، اى على بن موسى الرضا؟»[٢]
عصايش را به زمين كوفت: «اين جور ادبها مال اهل مدينهى خودشان است. همانها كه هر روز به درسشان مىآيند؛ دستشان را مىبوسند. ما كه اهل شهرشان نيستيم. ما را كه راه ندادهاند. ما اهل بيابانيم. دور از آب و آبادى ولايت! ما اعرابى هستيم. بيابان فراق نشين. اعرابى ادب سرش نمىشود.»
اعرابى به مسجد مدينه آمده بود. چون نياز پيدا كرد، همان جا در مسجد ادرار كرد. صحابه برآشفتند. خواستند او را بزنند. پيامبر آنها را عقب زدند. فرمودند: «با او مدارا كنيد!»[٣]
[١] -« وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وِلايَتِكُمْ طِيبا لِخَلْقِنَا[ لِخُلُقِنَا] وَ طَهَارَةً لِأَنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً[ بَرَكَةً] لَنَا». مفاتيحالجنان، زيارت جامعه
[٢] - اذن دخول حرم امام رضا عليه السلام، مفاتيح الجنان
[٣] - شرف النبى، باب آداب و اخلاق پيامبر، تأليف ابوسعيد واعظ