خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٩٩
توقع دارى با چند مسئلهى رسالهاى، با دو تا سخنرانى روحانى كاروان، بيايم حج ابراهيمى به جاى آورم؟ با چشم بسته! با اين كورى چندين ساله! چطور قرار است نه پا پيش بگذارم و نه پس؟ چطور در مدارى منظم دور تو بچرخم؟
كجايند دستهاى تو؟ اين قابليت، اين ظرفيت حقير انگشتانهاى را از من بگير. مرا به وسعت ميهمان كن.
كجاست كسى كه كورى را در اين مدار بچرخاند؟
كجاست پسر ركن و مقام؟
كجاست پسر صفا و مروه؟
كجاست پسر بطحاء كه اين سرزمين را چون كف دست مىشناسد، بيايد و مسافرى غريب را دريابد؟
كجاست شبانى كه گوسفند جدا افتاده از آبشخور هميشگى، از آب و علف و آغل را به سامان برساند؟
اين گوسفند، نمىداند اينجا كجاست. به ارتفاع عادت ندارد. به درههاى پست و آغلهاى هميشگى عادت كرده، كجاست آن شبان مهربان؟
كجاست مرد بزرگ؟ شايد دستهايش را برايمان كاسه كند و ظرفى بسازد تا زير باران بگيريم.