خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٩٠

پاى بالا رفته را به كدام طرف بايد زمين مى‌گذاشتيم كه اسمش جلوتر باشد؟ نمى‌دانستيم. گفتيم شايد دور بعدى معلوم شود. باز چرخيديم.

اين‌ها همه را يادتان هست كه، خب حالا يك مطلب كوچك: ما هنوز همان جاييم آقا! تو همان حال‌ها! داريم مى‌چرخيم تا شايد دور بعد بفهميم.

عجيب است؟ نه؟ باورتان نمى‌شود؟ هستيم ديگر! درست همان جا! فقط فرقى كه كرده، صداى شما يواش‌تر مى‌آيد. هر هر موج‌هاى تاريكى هم بلندتر شده!

خب، من نيامدم اين جا كه داستان را از اول تعريف كنم. مى‌خواستم بگويم: آقا! ما فانوس نداريم. خب؟ اين جا هم تاريك است. خب؟ حالا شما هى از پشت آن موج‌ها بگوييد: «بياجلوتر!» عجب بدبختى اى است.

آقا ما نمى‌دانيم شما كدام طرفيد؟ جلوتر كجاست؟

چه وضع گريه دارى داريم. همين طور دستمان روى تن تاريكى است، داريم مى‌چرخيم. صداى شما مى‌آيد. يك پاى ما توى هوا است.

اشك‌هايمان مى‌ريزند وسط دايره‌اى كه دورش مى‌چرخيم.

آقا فانوس را بگيريد بالاتر! همين آقا! من اصلًا آمده بودم همين را بگويم: فانوس را بگيريد بالاتر.

پيرزنى كه كنارم بود گفت: «جوان! اگر زيارتت تمام شده مفاتيح را بده من هم بخوانم» تمام شده بود؟ زيارتم؟ ... زيارتش؟

چمدان را كه توى كوپه گذاشتم ديدم بقچه‌اش نيست. گشتم همه جا را. توى ايستگاه نبود. قطار سوت كشيد. پريدم توى كوپه. قطار راه افتاد.

سرم را چسباندم به شيشه. از گنبد كه رد شديم يادم افتاد كه جا مانده. همان جا. آن گوشه، زل زده به ضريح.