خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٨٩

دست كه مى‌برديم جلو، دستمان توى تاريكى گير مى‌كرد. حتى دستمان را هم نمى‌ديديم.[١] موج‌هاى تاريكى هرهر مى‌ريختند روى هم! ترسيده بوديم آقا. چه جور! خالى بود. دور و برمان را مى‌گويم. هيچى نبود. نه چيزى كه بشود گرفت، نه چيزى كه بشود رويش ايستاد يا بهش تكيه كرد.

مثل بيابان لخت؟ نه! تو بيابان اقلًا زير پاى آدم يك چيزى هست؛ ولى آنجا نبود. حتى زير پاهايمان هم خالى بود.

آقا! تنها بوديم. صداى ناله‌ى هم ديگر را مى‌شنيديم؛ ولى هر چه دست مى‌كشيديم هم را پيدا نمى‌كرديم. دست هايمان را كشيده بوديم جلو، كورمال، كورمال، دور خودمان مى‌چرخيديم ودنبال چيزى كه نبود مى‌گشتم.

بعد همانى شد كه خودتان مى‌دانيد. صداى شما آمد؛ از پشت تاريكى.

اول گفتيد: «سلام!» نمى‌دانيد چه حالى شديم. از وقتى از آن بالا بالا افتاده بوديم كسى بهمان سلام نكرده بود. صدايتان! صدايتان خيلى آشنا بود؛ ولى هر چه فكر كرديم يادمان نيامد كجا قبلًا شنيده بوديم.

گفتيد: «من اين جايم" اين جا تاريك نيست! من فانوس دارم!»[٢] آقا دلمان غنج رفت. داد زديم: «كجا؟ كدام طرف؟» گفتيد: «يك قدم جلوتر!» از ذوق جيغ كشيديم. يك پايمان را بلند كرديم كه بگذاريم جلوتر! يك دفعه گيج شديم. ما مدت‌ها بود داشتيم مى‌چرخيديم. حالا ديگر يادمان نمى‌آمد كه اول به كدام جهت آمده بوديم تو قبل از چرخيدن! نه اصلًا يادمان نمى‌آمد.


[١] - سوره‌ى نور( ٢٤): آيه‌ى ٤٠« ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها»؛ ظلمت‌هاى است يكى بر فراز ديگرى، آن گونه كه هر گاه دست خود را خارج كند ممكن نيست آن را ببيند

[٢] - سوره‌ى نور( ٢٤): آيه‌ى ٣٥« مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ»؛ مثل نور خداوندهمانند فانوسى است كه در آن چراغى پر فروغ باشد