خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٧٣
صداى پايى نشنيديم كه بفهميم رفتيد به كدام طرف يا چه كار كرديد؟
داشتيم هفت تا پادشاه و هفت تا دولت را خواب مىديديم. نصفههاى شب، ولى پريديم. دندانها از سرما كليد، يك نرمه يخ روى مو و ابروهامان.
ديديم نيستيد. پتو، ردا و لباسهاتان را انداختيد روى پاهاى برهنهى ما و رفتيد. ديديم با دستهايتان دورتادور، تپههاى شنى درست كرديد كه شغالها ما را ديرتر ببينند. شتر خودتان را زانو زده، كرده بوديد حائل ما كه نكند طوفان شن بيايد يا گردبادى. حتى تكه نانها و ته مشك آبتان را هم گذاشته بوديد كنار دستمان.
گفتيم حتماً جايى همين دور و بر هائيد، ولى نبوديد. نه يك قدم، نه ده قدم دورتر. فقط چيزى كه بود، يك رگهى مهتاب از آن ابرهاى تو در تو زده بود بيرون كه مىشد با همان باريكهى نور، رد پايتان را پيدا كنيم. چهار دست و پا، وحشت زده افتاديم روى رد. رد پا رفت تا يك بوتهى گزنك، بعد جلوتر، جلوتر و ناگهان قطع شد. ته يك جفت نعلين، آن جا روى خاك بيابان، رفته بود فرو، نعلينهايتان. گفتيم حتماً خواستيد بدويد. نعلينها را هم كنديد و به دو رفتيد كه شعله را برامان بياوريد، ولى ردى از پاهاى برهنه نبود. هيچى نبود. همه چيز همان جا روى نعلينها تمام مىشد.
فكر مىكنيد ما الان كجاييم؟ همان بيابان. همان شب. وحشت زده و يخ كرده كنار رد شما كه يك هو تمام شده؛ همين. نشستهايم اين جا و باريكهاى نور از پشت تودهى ابرها افتاده توى صورتمان.
آقاى ساربان جوان!
يعنى ممكن است ما را يادتان رفته باشد؟