خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٧٢

شما بدتان نيامد كه هيچ، ول كن هم نبوديد. ناز خريديد. وعده داديد ...

دستمان را كشيديد. دورمان راه رفتيد، تا بلكه ما به «رفتن» رضا بدهيم. يادم نمى‌آيد يك بار گفته باشيد. «اكه هى! ساربان يك مشت عليل و ذليل شدم».

حتى نشستيد براى پاهاى تاولى‌مان گريه كرديد، گفتيد: «يك جورى بايد گرمتان كرد.»

گفتيد: «اگر بشود كارى كرد جلوتان را ببينيد!»

ما فقط گوش مى‌كرديم. پشت آن تپه، كرخ و مات نشسته بوديم و مثل گنگ‌ها، شما را ديد مى‌زديم كه دست سايبان چشم مى‌كرديد. نگران، افق دور بيابان را مى‌ديديد و با دلهره مى‌گفتيد: «اين جا، يخ مى‌زنيد!» «اين جا، گم مى‌شويد!» «اين جا، مى‌ترسيد!» راست هم مى‌گفتيد، ولى ما ديگر حوصله‌ى تأييد هم نداشتيم. همه‌ى جل و پلاسمان را پيچيده بوديم دورمان. فقط چشم‌هامان پيدا بود. آن هم نيمه باز و خمار. اولش چرت‌هاى نيمه كاره زديم، بعد ديگر راستى نديديمتان. صداتان البته تا چند وقتى مى‌آمد توى گوشمان. التماس مى‌كرديد: «نخوابيد، حالا نه، حالا نه.»

من يكى كه آخرين صدايى كه از گلوتان شنيدم فرياد بود. داد مى‌كشيديد: «من يك آتش مى‌بينم». توى همان خمارى با خودم گفتم، لابد شما فكر كرديد ما ساده‌ايم. به هواى يك آتشى آن دورها چشممان را دوباره باز مى‌كنيم و از اين سكر كيفورى مى‌آييم بيرون، ولى نه. ما سنگين خوابيده بوديم. رفيقمان مى‌گويد: «شما بعد گفتيد مى‌روم شعله بياورم».

گفتيد: «بايد گرمشان كنم». گفتيد: «نور باشد، همه چى درست مى‌شود». ما لاى خرناسه‌ها توى دلمان گفتيم: «طفلك ساربان جوان». گفتيم: «چرا دل نمى‌كنى از ما، بابا راه خودت را برو ديگر.»