خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٦٦

قال و مقال عالمى مى‌كشم از براى تو؟

اين كارهاى قديمى‌ها بود. من اصلًا نمى‌گذارم دلم تنگ شود. براى چى الكى ناله كنم؟ من خودم شده‌ام قال و مقال عالم. راحت! ديگر لازم نيست چيزى را بكشم. شدم خودش. شيرجه زدم تويش. تا ته ته! زور است؟

نمى‌خواهم رنج بكشم. مى‌دانم كه شنيدن آغاز رنج است. «اى انسان تو رنج مى‌كشى به سوى من، رنج كشيدنى»[١] پس نمى‌خواهم بشنوم. همين جا مطلب را روشن كنم: من مى‌خواهم دانه‌ى توى خاك باشم و همان جا بگندم. در آمدن از خاك سخت است؛ رنج دارد. به همين دليل من هوس آفتاب و عطش نسيم را در خود كُشته‌ام. دست از سرم برداريد.

بنده، خودم نگارى شده‌ام كه نگو و نپرس. هى مى‌روم مكتب و هى خط مى‌نويسم. به همه هم مى‌گويم: «دنيا يعنى همين! مكتب و خط، غمزه و اين چيزها قديمى شده! حالا اگر سير نمى‌شويد و مرتب حس مى‌كنيد چيزى كم است لابد كم خط مى‌نويسيد، بيش‌تر برويد مكتب! نفس عميق بكشيد، دوش آب سرد بگيريد. سعى كنيد به خرافاتى مثل غمزه و الهام و اين حرف‌ها فكر نكنيد.»

و باز تو مرا مبعوث مى‌خواهى! برانگيخته! رسول اقليم كوچك خودم، و باز من مى‌گريزم. از تمام آن چه مرا به نام تو مى‌خواند. من مى‌ترسم. من از لرزش بعد از فرود واژه مى‌ترسم.

از حرا فرو آمد. به خانه رفت. گفت: «برد بياوريد تا خود را بپوشانم» مى‌لرزيد، و مى‌لرزيد، چنان كه بيد در باد. باز صدايش كردى: «اى جامه به خود پيچيده! برخيز!»[٢]


[١] - سوره‌ى انشقاق( ٨٤): آيه ٦

[٢] - سوره مدثر( ٧٤): آيه‌ى ١