خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٥٨

ما مات، ما مبهوت بوديم. گرسنگى در يك لحظه انگار تمام قوتمان را گرفته بود. فكر كرديم دست اگر پيش ببريم تا بگيريم شايد به جاى دست، سمّ جانورى را ببيند. جلو اگر برويم چرك مى‌پاشد روى پرده. بو! بو را چه كنيم؟ بوى عفونت زخم‌هاى عميق عمر! تاب اگر نياورد چه؟ دست اگر پس بكشد؟ اين شد كه همان طور مانديم و هيچ به فكرمان نرسيد اگر شانه به شانه هم بدهيم، قوّت دو شانه، شايد جرئت دست‌ها بشود.

در نيمه باز است؛ سال‌ها است. در گاهى خيس است؛ سال‌ها است.

رشته‌ى آويز از لاى پرده آمده بيرون، در هوا تاب مى‌خورد. سرش دست او. فقط مانده ما دست پيش ببريم تا سر ديگر. ما هر دو تا آن جا هستيم؛ سال‌ها است.

تو پشت ديوار پنهاه گرفته‌اى، رشته را نگاه مى‌كنى، سينه مى‌زنى، اشك مى‌ريزى و نوحه مى‌خوانى. من نشسته‌ام همان جا رو به روى در و روزى هزار بار در دفترم مى‌نويسم: «گردنبند او عريانى را مى‌پوشاند، فقير را بى نياز مى‌كند و گرسنه را سير.»

فقط مانده ما دست پيش ببريم و سر ديگر را بگيريم. ما دو تا آن جا هستيم و هيچ به فكرمان نمى‌رسد شانه به شانه هم بدهيم تا قوت دو شانه شايد جرئت دست‌ها بشود!