خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٥٧
گرفته بود.»
اين بار كوچه خلوت بود. صدايى نمىآمد. آهسته ديوار را دور زدم تا خود را به در برسانم. از سه گوش ديوار كه رد شدم تو را ديدم كه پيش از من رسيده بودى. هيچ نگفتيم. هر صدايى، هر حرفى ممكن بود حرير اين خيال را چروك بيندازد. فقط نگاه كرديم در چشم هم ديگر. تقه زديم و عقب رفتيم ... نفسها حبس .. در باز شد.
من مىخواستم بگويم: «گرسنهام» تو مىخواستى بگويى: «عريانم» من زبان بگيرم: «فقير!» فقط گريستيم. در گاهى خيس شد. در نيمه باز بود.
تاولهاى راه طولانى روى پاهايمان تركيده بود. زخمها سرباز كرده، خون و چرك و خاك راه دراز ريخت روى درگاهى. چه جايى را آلوده كرده بوديم ... چه جايى را. از شرم عقب رفتيم.
تو آمدى بگويى: «هيچ درى نمانده كه نزده باشيم». ترسيدى صدايت، صداى حيوانى باشد. من از پشت پردهاى كه در نسيم تاب مىخورد دور مىشدم تا جانورى پيدا نباشد؛ اما زانوانم از گرسنگى طولانى، از خستگى لرزيدند. خواستم بيفتم، چنگ زدم به پرده، تو فكر كردى حتى عوعوى مظلومانه سگى! صدايت را رها كردى تا از حنجره بيرون بريزد و فكر نكردى كه نالهات شايد شبيه چه باشد.
در نيمه باز بود. در گاهى خيس. ما هر دو خيره مانده بوديم. گفتى: «دارد آويز را از گردن خودش باز مىكند.» آمدم بگويم: «خيالاتى» آويز ازلاى پرده آمد بيرون و در هوا تاب خورد. رشتهاى جواهر. چيزى براى آويختن به گردن! يك سرش دست او بود، فقط مانده بود كه ما بپريم و سرديگر را بگيريم.