خدا خانه دارد

خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٥٥

بروبر نگاهت كردم، بعد تازه يادم افتاد. يادم افتاد كه پيامبر پرسيده بود:

«چه دارى مهر دخترم كنى؟» او سر پايين انداخته بود: «فقط شمشير و شترى آب كش و زره‌ام.» و جواب شنيده بود: «شمشيرت براى جنگ لازم است، شترت براى آب آوردن. مى‌ماند زره!»

گفتى: «عشق كه هست، مرد زره مى‌خواهد چه كار؟» يادم افتاد كه او زره را به كفى عطر عشق فروخته بود.

با بغض گفتى: «داماد بى زره، عروس كاسه‌هاى گلى» و يك آن دست‌هاى پيامبر را ديدم كه بالا رفتند: «خدايا بركت ده قومى را كه بيش‌تر ظرف‌هايش گلين است.»

بدنت از شوق مى‌لرزيد. گفتى: «همين حالا در بزنيم.» زنان شعر مى‌خواندند:

«فسرن جاراتى بها انها

كريمة بنت عظيم‌الخطر»[١]

گفتم: «وسط عروسى؟! ادب هم بعضى وقت‌ها چيز خوبى است!» گفتى:

«ادب مال تو و پا چوبى‌ها مثل خودت. من دارم مى‌ميرم از شرم اين عريانى ... از فلاكت برهنگى.» صورتت سرخ شده بود. سرم داد زدى: «ديگه طاقت ندارم. هر شب هزار تصميم، هر صبح همان مى‌شوم كه بودم. همان سگ. طاقت ندارم. مى‌فهمى؟»

خواستم بگيرمت، به دو رفته بودى. پيچيده بودى توى كوچه. بعد در يك لحظه هر دو با هم ديديمش. كسى را كه پيش از تو به در رسيده بود.

كسى را كه پيش از تو، آن جا ايستاده بود. كسى را كه پيش از تو، در زده بود و منتظر بود. ديديمش كه چيزى را از لاى در گفت. تو مات همان وسط مانده بودى. كسى كل كشيد. همهمه زن‌ها از خانه بيرون ريخت:


[١] - اى هم قدمان من، او را همراهى كنيد. بزرگوارى را كه دختر رسول بلند مرتبه است. ينابيع المودة، قندوزى.