خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٣٦
كه بياييد تسليم من شويد و آب هم تو دلش تكان نمىخورد؛ از اين طرف مردم مىآمدند خانهى او، ناهار مىماندند بعد از ناهار هم مىنشستند براى خودشان گپ مىزدند؛ اصلًا هم حواسشان نبود كه اين پيغمبر است و از حرف بيخودى اذيت مىشود. آن وقت نمىگفت به اينها: «بريد خونه تون». جورى شد كه خدا دخالت كرد و آيه نازل شد: «مردم! اين پيغمبر من دارد اذيت مىشود، خودش حيا مىكند بگويد، من به شما مىگويم» «إِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنْكُمْ وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ»[١]
يك دوست عجيب غريب از آنها كه توى دوستى حساب كتاب هم نمىكنند. ديده يكى محتاج است تنها ردايش را هم بخشيده، حالا نشسته توى خانه و نمىتواند آن طور بيايد مسجد. خدا است كه دوباره عتابش مىكند «وَلا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْط»[٢] «ديگر نگفتم كه همهى دستت را باز كن، طورى كه براى خودت هيچى نماند» اين چه جور دلى است كه تو دارى؟
دل رهبر جامعه طاقت گريهى كودكى را ندارد. سر نماز صداى گريهى بچه مىآيد؛ نماز را تند مىكند، ركوع و سجود كوتاه، سريع تمامش مىكند تا مادر بچه او را بغل كند. به مردم حيرت زده هم مىگويد: «خوب بچه گريه مىكرد ديگر.»
يك دوست عجيب غريب كه آن قدر براى دوستهايش دل مىسوزاند كه نزديك است كار دست خودش بدهد. نزديك است جان از تنش در بيايد. باز خدا است كه بايد موعظه كند «تو قرار بود به گمراهى اين
[١] - سورهى احزاب( ٣٣): آيهى ٥٣
[٢] - سورهى اسراء( ١٧): آيهى ٢٩