خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٣٠
درزها مىخنديدند. هلهلهى شادمان كودكان كه كمانهاى تازه شان را امتحان مىكردند. طائف، سرزمين غربت او شده بود. هيچ نشنيدند، حتى يك آيه. هيچ كس. حتى كودكى. چه بايد بكند؟ به مكه باز گردد؟
ابوطالب عليه السلام نيست. خديجه عليها السلام نيست. و شمشيرها به وسوسهى خون محمدى دچارند.
بماند. كجا؟ زير سايهى نگاههايى كه از دور هم دارند به او مىخندند. آى نفرين! چرا برنمىآيى؟ دستهايش بلند مىشوند. ملايك عذاب صف مىبندند. نفس آسمان حبس مىشود. طوفان، تب دار در گرفتن. دريا منتظر طغيان. كوه آمادهى ذره ذره شدن. و دستها بلند مىشوند. زمين گوش تيز مىكند و دعا، نفرين نيست. نه! باز هم نيست. دعا، اولين شكايت او است.
اولين شكايت او بعد از ١٣ سال: «
اللهم اليك اشكوا
: خدايا به تو گله دارم!» از اين مردم؟ از اينها كه نمىفهمند؟ نه! «خدايا گله دارم از بىرمقى زانوانم:
ضعف قوتى!» از اين كه ديگر در من توان برخاستن و در خانهها را يكى يكى زدن و آيه خواندن نيست. «و قلة حيلتى: چرا ديگر راهى به فكرم نمىرسد؟» و «هوانى الى الناس: از خواريم پيش مردم». زير سايهى تاك دستها بلند بود: «الى من تكلنى: مرا به كه وامىگذارى درحالى كه تو پروردگار مستضعفينى. و انت رب المستضعفين!»[١] پيامبر من؟ مستضعف؟ اين عجيبترين «قال رسول اللهى» است كه مىدانم.
قبول! تو از من خيلى عاشقترى. پاكتر. اصلًا همهى «خيلىها» ما تو است. من فقط از تو خيلى غريب ترم. من! جوان قرنهاى دور از او! نه رويش را دارم، نه بويش را. نه حتى تصوير كامل او را! انگار كن كه من بى
[١] - طبقات ابن سعد ج ١، ص ٢١٠