خدا خانه دارد - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٢٧
تو را بهتر مىشناسند. وقتى آنها دعوتت را نمىپذيرند، از تو پيروى نمىكنند ...»[١]
و ابولهب بود كه در سايهى ديوار مىخنديد. و ابولهب بود كه پيش از او رسيده بود و داستان برادرزادهى ساحر!
قدمهاى بلند و غمگين مردى كه در سكوت دور مىشود. مردى كه باز خواهد آمد. سال ديگر. همين موقع. كاش مىشد روى اين پاها افتاد!
زجر مىكشند. سنگهاى گران بر سينه. زنجيرها. شلاقها. آفتاب.
تشنگى. رد مىشود از كوچه. رو مىگرداند تا اشكش را نبينند. چند بار بغض فرو مىدهد. نمىداند چند بار نزديك است بيفتد. نمىداند. چند بار راه عوض مىكند تا شايد نبيند. «برادرانم، اين شكنجهها را تاب بياوريد.
خدا با شما است ...»
اگر مىشد روح خون چكانش را عريان كند مىديدند كه زخمى است به تعداد هرشلاق و مجروح به اندازهى هر زنجير. وزن تمام سنگها روى سينهاش بود. «مردى آمده است كه رنج شما، بر او سخت دشوار است. عزيز عليه ما عنتم!»[٢] مگر رنجهاى تك تك ما بر شانهى او است؟ عزيز عليه!
فقط يك راه باقى بود: «سحر مىداند.» بگوييم: «سحر مىداند». بيرون دروازهى شهر، كسى سر راه هر حاجى را مىگرفت: «در اين شهر مردى هست كه سحر مىكند. سحر او بين جوان و پدرانش، جدايى مىاندازد.
[١] - الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢١٦
[٢] - سورهى توبه( ٩): آيهى ١٢٨.« لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ؛ از جنس شما پيامبرى براى هدايتتان آمده كه پريشانى و فلاكت شما بر او سخت است»